اولین روز داداشی بی پوشک


سلام گل های بابا![]()
یکی از هدف گذاری های امسال خانواده ما حذف پوشک داداشی بود
آخه خیلی دیر هم شده بود
اما داداشی وابستگی زیادی داشت که حتما باید موقع پی پی کردن، پوشک میشد
چند باری هم قبلا تصمیم گرفتیم که فشار بیاریم تا پوشک نکنه
اما هر بار بیش از 2 روز پی پی نمیکرد
عادت کرده بود بصورت ایستاده و با پوشک پی پی میکرد
وقتی فشار میاوردیم، میومد به ما التماس میکرد یکی یکی
ما هم خیلی دلمون می سوخت اما مجبور بودیم تحمل کنیم
بالاخره بعد از 3-2 روز وقتی می دیدیم داداشی پی پی نمیکنه و خیلی مقاومت میکنه برای اینکه بهش فشار نیاد تسلیم می شدیم
اما در یک حرکت جهادی امسال از روز چهارشنبه 23 فروردین، مادر آرزو گفت:
دیگه رایان نباید پوشک بشه و از ما خواست که همکاری کنیم
منظور همکاری همون مقاومت کردن و تسلیم نشدن بود
مخصوصا من که خیلی ناراحت می شدم
داداشی می گفت: ای خدا یکی کمکم کنه
تو رو خدا پوشاک بهم بدین
و ما همش مجبور بودیم وانمود کنیم که کاری از دستمون بر نمیاد
یا مثلا مغازه و داروخانه به بچه های بزرگ پوشاک نمیفروشن
یا باهاش بازی کنیم و سرگرمش کنیم
اتفاقا روز چهارشنبه دو روز قبل از تولد هستی خانم ناز پدر ،گلهای بابا به همراه مادر به آبادان رفتید تا جمعه بعد از ظهر
من نیامدم چون مجبور بودم پنجشنبه برم سر کار
وقتی پرسیدم جریان داداشی چی شد؟
مامان گفت هنوز پی پی نکرده
ما هم داریم مقاومت می کنیم تسلیم نشیم
این 3-2 روز مادر خیلی ناراحت بود و یواشکی برای رایان گریه می کرد
ده ها بار رایان رو به بهانه های مختلف کشوند دستشویی اما داداشی نمی تونست پی پی کنه
این مقاومتها تا روز دوشنبه تقریبا ساعت 3 بعد از ظهر ادامه داشت
روزی که به گفته مادر: داشتم یواش یواش تسلیم داداشی می شدم که ...
که ... بله دیگه
مقاومت جواب داد
داداشی بالاخره توی دستشویی پی پی کرد
البته به زور شیاف و شربت
وقتی اداره بودم و موبایلم زنگ خورد
دیدم رایان صحبت کرد. گفتم: بابا می خوای یک خبر خوب بهم بدی؟
و داداشی گفت: بله بابا من همین الان پی پی کردم
و این بهترین لحظه پی پی ای عمرم بود
واقعا خوشحال شدم
خیلی تو فکر بودم
در عوض مادر هم به داداشی قول داد که ببرش پارک
همون روز تا از اداره اومدم خونه. رفتیم پارک
دیروز هم که سه شنبه بود رفتیم آجی رو رسوندیم کانون زبان
بعدش به اتفاق با دادشی و مامان رفتیم نادری تا هدیه هایی که بهش قول داده بودیم براش بخریم
اگه گفتید چی خریدیم؟
بله دیگه
ساعت و کروات
خیلی خوشحال شد همش دست من و مادر رو می بوسید و تشکر می کرد
همینطور چندین بار گفت: من دیگه پوشک نمی خوام. پوشاک مال بچه هاس
این هم از قصه پوشک داداشی
خیلی طول کشید اما بالاخره با صبوری و همکاری حل شد
دوستت دارم کاکای جونی
رایان آقا داداش بابا، هستی خانم مادر پدر

سلام گل های بابا![]()
دیروز جمعه 25 فروردین تولد
هستی خانم، مادر پدر بود
البته شما و مامان رفته بودین آبادان
و من اهواز بودم
فکر کنم اولین باری است که تولد هستی خانم کنارم نیست
البته جمعه شب برگشتید
دختر
بابا... از اینکه می بینم هر روز بزرگ و بزرگتر میشی خوشحالم
دیروز 12 سالگی ات تموم شد و وارد 13 سالگی شدی
امید که خیر باشه برات
امیدوارم همیشه شاد و تندرست و موفق باشی باباجون
قرار بود برای تولدت با دوستات یک جشن کوچولو بگیرید اما ظاهرا دوستات نبودند اهواز و حالا انشاله هفته بعد
از این بابت کمی دلگیر شدی
اشکال نداره بابا جان
فرصت دیگر انشالله
تولدت رو از صمیم قلب تبریک میگم باباجون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(12 گل تقدیم به گل بابا)
امید که همواره بدرخشی و نگاه خدا به سوی تو باشه![]()
ارادتمند- بابا رضا
شنبه 26-فروردین 1402
سلام گلهای بابا![]()
![]()
در روز 13 بدر امسال خیلی سرحال نبودیم
چون شب قبل تازه از تهران رسیده بودیم و خسته بودیم
همه حدود ساعت 11 شب خوابیدیم
من ساعت 7 بیدار شدم خیلی خسته بودم
دیدم همه خوابیدن
دوباره رفتم توی رختخواب
وقتی بیدار شدم حدود ساعت 13:30 بود
متوجه شدم دایی آرش و خاله آذین رفتن آبادان
چون فرداش باید می رفتند سر کار
خلاصه مامان هم انگار بیدار شده بود و ظرف ها رو شسته و بود و لباسها رو هم انداخته بود توی لباسشویی و دوباره خوابیده بود
حدود ساعت 4 بعد از ظهر با دایی علی مامان جون برنامه ریزی کردیم بریم بیرون
رفتیم جاده ساحلی نشستیم
از ساعت حدود 5 تا 7:30
اتفاقا هوا خیلی سرد شده بود
ناهار و تخمه و میوه خوردیم
و اینطوری سیزده ما در سال 1402 بدر شد
ساعت حدود 8:30 رسیدیم خونه
تعطیلات تموم شده و باید برای سال جدید آماده می شدیم.
تعطیلات خوبی بود
امیدوارم تعطیلات بعدی هم حداقل اینقدر خوب باشه
دوستتون دارم عزیزانم![]()






سلام گلهای بابا![]()
البته موقع خارج شدن از اراک که هوا هم سرد بود، بین راه نرسیده به خرم آباد چندین بار ایستادیم و توقف داشتیم ...
برای سرویس بهداشتی
برای خوردن چای و قهوه
و یک جایی به نام زالیان یا زانیان ایستادیم
برف بود همه جا برف
ایستادیم. داداشی خیلی کیف میکرد که برف می دید این بار دوم بود که برف می دید
میگفت: بابا میشه برف بخورم؟ منم گفتم بخور.
خلاصه دست های کوچولو توی برفها می رفت و توی دهان داداشی و هی فوت میکرد تا دستهاش گرم بشه
بار اول هم در مسیر برگشت از اصفهان از سمت چهار مهال برف دیده بود
یک جایی هم 120 کیلومتر نرسیده به خرم آباد توقف کردیم. کباب خوردیم و چند تا پسر لُر برامون ترانه خوندن و رقصیدن
خوش گذشت. بعدش هم که به اندیمشک رسیدیم حدود ساعت 4 بود. ناهار خوردیم و یک ساعتی توقف داشتیم. خوراک مرغ و گوجه و خیار شور و البته نوشابه
و ...
آخر مسیر به سمت اهواز حرکت کردیم حدود ساعت 18:45 در حالیکه هنوز هوا روشن بود، به اهواز رسیدیم.
سسفر خوبی بود. خوش گذشت. واقعا به این سفر نیاز داشتیم. امیدوارم سال 1402 پر باشه از سفر و شادمانی برای همه جهانیان و برای ما هم همینطور.
دوستتون دارم خانواده عزیز من





سلام گل های بابا![]()
روز بعد رفتیم برج میلاد
ما و خاله آذین و دایی آرش
خیلی جالب بود
آجی و دایی آرش رفتند زیپ لاین (عبور از دره با یک تسمه)
هیجان انگیز بود
بعدش رفتیم بازدید از برج میلاد
جمعیت زیادی آمده بودند
ارتفاع برج از زمین تا انتهای آنت مخابراتی 435 متر بود
البته ما تا ارتفاع 280 متری بالا رفتیم و از بالکن بزرگش همه تهران رو دیدیم
واقعا قشنگ و هیجان انگیز بود.
بازدید ما یک ساعتی طول کشید
بعش اومدیم پایین و رفتیم یک پارکی که روبروی برج میلاد بود و حدود ساعت 6 غذا خوردیم و ...
بعد از غذا دوباره آجی و دایی آرش رفتند طناب زنجیری با ارتفاع بالا
داداشی هم چند تا بازی کرد و بعدش ...
به اتفاق رفتیم سمت خونه عمه صدیقه
حدود ساعت 9 شب رسیدیم خونه شون
بعد از پذیرایی میوه و چای
ساعت حدود 11 شام خوردیم.
اون شب خونه عمه صدیقه اینا خوابیدیم و فرداش یعنی 11 فروردین به سمت اهواز حرکت کردیم.
البته رفتیم قم و بعدش اراک و ...
ساعت حدود 5 بعد از ظهر رسیدیم اراک
شب رو خونه یکی از دوستان دایی آرش و خاله آذین خوابیدیم
البته قبلش رفتیم رستوران کباب و جوجه زدیم بر بدن
شب خوبی بود. آپارتمان بزرگ و منظم و تمیز
دوست دایی آرش هم شبکار بود و ما تنها بودیم
فردا صبحش ساعت 8 اومد خونه و ما که همه چیزهامون رو مرتب کرده بودیم ...
راس ساعت 9 صبح اراک رو به مقصد خرم آباد و اندیمشک و در نهایت اهواز ترک کردیم...
روز بعد با دایی احسان اینا رفتیم پارک و دریاچه چیتگر
خیلی خوش گذشت
دایی احسان و پارسا و زن دایی
ما و خاله آذین اینا
اونجا هم خیلی خوب بود
اولش رفتیم دریاچه چیتگر
خیلی بزرگ بود
هوا آفتابی و گرم بود البته باد هم می وزید
بعدش هم رفتیم پارک چیتگر
تا رسیدیم پارک حدود ساعت 4:30 بود
همه جا شلوغ بود
مردم اومده بودند بیرون
دایی احسان هم برامون کباب درست کرد
خیلی خوشمزه بود
عالی بود
تا شب هم اونجا بودیم
پای زغال های قرمز چای و قهوه خوردیم
خیلی خیلی خوش گذشت
تا خونه رسیدیم حدود ساعت 9 شده بود
واقعا خوش گذشت



سلام گلهای بابا![]()
سال 1401 هم بالاخره تموم شد. با همه خوبی ها و بدی هاش
سالی که گذشت پر بود از لحظات خوب و هیجان انگیز
هستی خانم بعد از بیش از 2 سال بخاطر کرونا بالاخره اول مهر مدرسه رفت
جشن تولد 4 سالگی آقا رایان رو گرفتیم
بابا رضا دفاع از رساله دکتریش رو در اسفند ماه به انجام رسوند
و بالاخره عید شد
آغاز سال 1402 خورشیدی
درست 2 ساعت قبل از تحویل سال نو ، خاله آذین و دایی آرش آمدند خونه مون
زمان تحویل رو در کنار هم بودیم
آقا جون اینا رفته بودند تهران خونه دایی احسان
قرار بود ما و خاله آذین اینا به اتفاق بریم تهران
اما بدلیل جشنی که بسلامتی عمو حسین روز چهارم نوروز برقرار شده بود، ما نرفتیم
عوضش رفتیم جشن
خیلی خوش گذشت. عمه عزت، فروغ و مهوش آمده بودند. عمه نگار اینا هم آمده بودند
آذین و آفاق و دایی و خاله شون هم بودند. فکر کنم کلا 40-30 نفری بودیم
اما روز ششم ساعت 9 به سمت تهران حرکت کردیم.
درست موقع رفتن بارون گرفت و تا خرم آباد بارون ادامه داشت.
فقط اراک بارون نزد و توی مسیر قم-تهران هم دوباره بارون بارید.
بالاخره ساعت حدود 11:30 شب رسیدیم خونه دایی احسان "پرند".
حسابی خسته بودیم. اما با این حساب هم حدود ساعت 3 و نیم صبح خوابیدیم.
فرداش یعنی هفتم فروردین رفتیم رستوران دایی احسان رو دیدیم
خیلی قشنگ بود
برامون ساندویج و پیتزا هم درست کرد زدیم بر بدن
خیلی خوشمزه بود
بعدش رفتیم کوه های اطراف پیاده روی
اونجا هم خوش گذشت![]()