خاله روحی عزیز مادر مهربان و فداکار همیشه به یادت هستم


سلام گلهای بابا![]()
چند روزیه که یک غم بزرگ تو دلم نشسته
خاله روحی عزیز هم رفت
پنجشنبه 16 آذر (روز دانشجو) 1402
خیلی دوست داشتم ببینمش
قرار بود اگه حالش بهتر بشه برای نوروز 1403 بیاد ایران
اما نشد که بشه
خاله روحی کسی بود که خیلی زیاد برای همه فداکاری کرد
این اواخر هم دچار بیماری سخت شده بود
یادم میاد کوچک که بودم هر وقت میومد ایران برای همه هدیه میاورد
هر وقت قرار بود خاله روحی بیاد ایران موجی از خوشحالی برای همه ایجاد میشد
یکبار برای من یک کاپشن سبز آورده بود
اون موقع 13-12 سالم بود
خیلی از کاپشنه خوشم میومد
طوری که فقط بعضی جاها می پوشیدمش
همیشه با همه بود و تنها
سراغ همه رو می گرفت
تا جایی که می تونست به همه توجه می کرد
سعی می کرد افراد رو با هم نزدیک کنه
آخر هم در تنهایی رفت
راحت شد از این دنیای سرد و سخت
از آدمهای دیروز و امروز
از این همه انتظار و تنهایی
یادش همیشه توی قلبم میمونه
هیچوقت مهربونی ها و فداکاری هایی که برای همه انجام داد رو فراموش نمیکنم
خاله روحی کسی بود که به نظر من با تمام وجود میشه گفت
"فرق داشت"
آدم خاصی بود
مهربان، مقاوم، حساس، صمیمی، قاطع، مردم دوست
خیلی خوب بود
جاش برای همیشه خالیه
آخرین نفر از خانواده ننه نصرت اینا
آخرین نفر از اون نسل مقاوم، محروم، رنجدیده اما مهربان و صمیمی
روحت شاد خاله مهربان مادر عزیز و فداکار![]()
سلام گلهای بابا
بالاخره بعد از 13 سال عمو امیر برگشت ایران
سال 1387 برای اولین بار بود که عمو به اروپا رفت و سال 1389 برگشت و بعد از 3-2 ماهی دوباره رفت
موندنش اونجا اینبار خیلی طولانی شد به اندازه 13 سال
و من تنها برادرم رو بعد از 13 سال دوباره دیدم
خدا رو شکر میکنم
حدود 3 هفته پیش بود که یکبار توی تماس تلفنی داداش امیر گفت: شاید تا چند وقت دیگه بیام ایران
گفتم: بابا تو از این حرفها زیاد میزنی
چند ساله که از این حرفها می زنی
خلاصه گفت: نه بابا این بار فرق میکنه
وقتی فردای اون روز گفت بلیط گرفتم و میخوام فردا حرکت کنم
تازه فهمیدم نه بابا انگار اینبار فرق میکنه
خلاصه عمو روز یکشنبه 21 آبان ساعت 09:40 صبح وارد ایران شد (تهران)
چند روزی خونه عمه عزت و عمه فروغ بود و بعدش در روز جمعه 3/آذر/1402 وارد اهواز شد
و در ساعت حدود 09:45 شب رسید خونه ما
ما دو برادر بعد از سالها همدیگه رو به آغوش کشیدیم و از دیدن هم ابراز شادمانی و شعف کردیم
حس خیلی خوب و جالبی بود اصلا قبلا چنین حسی نداشتم
قابل بیان نبود
احساس خیلی خیلی خیلی خوبی است
الان خونه دوستمون عمو جواد رفته و دیروز هم من و داداش به اتفاق رفتیم خونه عمه مهوش و یکسری زدیم
مرتب ورزش میره و دوست داره راه بره
چون اونجا خیلی هوا سرده از هوای اینجا خیلی لذت میبره
یادم میاد بار آخر که رفت اروپا هیچ کدوم از شما دو تا خوشگلا بدنیا نیومده بودین
روز جمعه وقتی شما دو تا گلهای بابا رو دید خیلی خوشحال شد
امیدوارم این مدتی که عمو امیر اینجا هست بهش خوش بگذره
واقعا دلم می خواد بهش خوش بگذره
چون من تا حالا برای برادر کوچکم کاری نکردم دلم می خواد بتونم خوشحالش کنم
طوری که خاطره خیلی خوبی براش درست بشه
هستی خانم مادر پدر ... رایان آقا داداش پدر![]()
عمو امیر کاکای بابا و داداش رایان![]()