پیکنیک یک روزه به رباط با دایی فرهاد اینا

سلام گلهای بابا

پنجشنبه گذشته 25 مرداد هوا خیلی گرم بود.

توی این هوا همه دوست دارند به یک جای خنک برن و خوش بگذرونن.

ما هم تصمیم گرفتیم به روستای خوش آب و هوای رباط از توابع باغملک بریم

البته با دایی فرهاد اینا

اون روز طبق معمول من رفتم شرکت و حدود ساعت 2 برگشتم خونه

یک استراحتی کردم

ساعت 5 دایی فرهاد اینا (دایی فرهاد، زن دایی، کیمیا و آرمیتا) رسیدند دم در خونه ما

حرکت کردیم و حدود ساعت 8 رباط بودیم

مادر آرزو قبلا هماهنگ کرده بود برای اقامت شب

جای پارسالی سوئیت آقای احمدی رفتیم

ساعت حدود 9 شام خوردیم

توی حیاط نشستیم هوا خیلی خوب بود

کلی شوخی و بازی خنده دار کردیم

بعدش دایی فرهاد و بعد من رفتیم بخوابیم حدود ساعت 1 شب

اما خانمها تا صبح حدود ساعت 5 بیدار بودند

قبل از ساعت 8 صبح هم همه بیدار شدیم

صبحانه خوردیم و برنج ناهار رو خانمها آماده کردند و

حدود ساعت 10 بود که به سمت باغ حرکت کردیم

باغ یک جای باحال پر از درخت و خنک و البته با یک استخر آب یخ بود

این استخر کوچیک خانوادگی اجاره می شد

مثلا یک ساعت برای یک خانواده بعدش آبش تخلیه می شد و دوباره خانواده بعدی

خیلی کیف داشت

آبش مثل آب کُلمن طوری که نفس آدم بند میومد

2-3 ساعتی فقط توی آب بودیم

فکر کنم حدود ساعت 3 ناهار زدیم بر بدن

چلو جوجه کباب

خیلی خوشمزه بود

بعدش دوباره توی آب

همه اومدند توی آب

هستی خانم حسابی شنا کرد

شیرجه و ملق توی آب

داداشی هم که همش شیطونی میکرد

حتی مامان هم که بارهای قبل توی آب زیاد نمیومد

این بار اومد و به حرف ما گوش کرد و کله اش رو کامل زیر آب برد

زن دایی هم اومد با ترس و لرز و

دایی فرهاد هم همینطور

خلاصه خیلی خوش گذشت

ساعت حدود 5 جمع و جور کردیم

و به سمت اهواز حرکت کردیم.

حدود ساعت 8 رسیدیم خونه

هر چند این پیکنیک 24 ساعته بود اما خیلی خوش گذشت.

هستی خانم مادر پدر ... داداش رایان داداش پدر

اولین سفر مشترک پدر و داداش رایان

سلام گلهای بابا

روز یکشنبه بود تاریخ 7 /مرداد/ 1403 رو نشون می داد.

هوا گرم بود و دولت اون روز رو بخاطر شدت گرما تعطیل اعلام کرده بود.

از شب قبلش داداشی بهم گفته بود بابا بریم خونه عمو حسین؟

تعجب کردم پرسیدم چطور؟

گفت: دلم برای عمو حسین تنگ شده

گفتم: دلیلش چیه؟

گفت: آخه خیلی مهربونه. همیشه هر وقت میریم خونشون با من بازی میکنه.

تازه نوتی (سگ علی پسر عمو حسین) هم هست. باهاش بازی می کنم.

خلاصه گفتم: باشه حالا بخواب ببینیم چی میشه

دوباره صبح روز یکشنبه گفت: بابا چی شد میریم خونه عمو حسین؟

گفتم: باشه بابا حالا چی شده گیر دادی به عمو حسین؟

دوباره گفت: دلم براش تنگ شده

عصر حدود ساعت 5:30 بود دوباره همون سئوال رو پرسید

بهش گفتم: واقعا بابا دلت برای عمو حسین تنگ شده؟

گفت: آره بریم خونشون

برای اینکه یک جوابی بهش داده باشم، گفتم: فقط من و تو میریم اگر بخوای. مشکلی نیست؟

مطمئن بودم قبول نمیکنه

اما در کمال تعجب گفت: باشه فقط من و تو بریم

دیدم خیلی جدی میگه

گفتم: پس برو لباساتو بپوش میریم اما آخر شب برمیگردیم

گفت: بابا میشه شب خونشون بخوابیم؟

گفتم: آخه فردا باید سر کار برم

جواب داد: میشه فردا رو مرخصی بگیری؟ لطفا

خندم گرفت گفتم حالا برو لباس بپوش

حتی آجی و مامان هم تعجب کرده بودند

ما راه افتادیم ساعت حدود 8 شب رسیدیم امیدیه

عمو و بچه هاش با دیدن ما خیلی تعجب کردند

و اولش حتی فکر کردند هستی خانم و مامان پشت دیوار قایم شده اند

اما خبری از شما نبود

خلاصه کلی با عموحسین و زن عمو و آذین و علی و شوهر آذین بازی کرد و حسابی با نمک بازی درآورد

همه از این همه جواب های غیرمنظرش می خندیدند

با نوتی اینقدر بازی کرد که بیهوش شده بود

نوتی فرار میکرد و میرفت زیر تخت

اما رایان دوباره میرفت پیشش زیر تخت میاوردش بیرون

اونشب فکر کنم حدود ساعت یک و نیم خوابید. یعنی بیهوش شد.

من هم تا ساعت 4:30 با عمو بیدار بودیم و صحبت و ...

ساعت 9 بیدار شدم و بعدش رایان رو ساعت 9:30 بیدار کردم

بعد از صبحانه حدود ساعت 10 از خونه زدیم بیرون

رفتیم آغاجاری. شهر من. زادگاه من

مستقیم رفتیم سراغ خونه زمان بچه گیام

میخواستم به داداشی نشونش بدم

اما دیدم خرابش کردند. فقط یک درخت وسط حیاط اون خونه باقی مونده بود که با دادشی عکس گرفتیم.

خیلی حالم گرفته شده بود

بعدش حدود 11:30 از امیدیه به سمت آبادان حرکت کردیم.

رفتیم خونه خاله زهرا اینا. دوست داشتم ببینمش. ساعت حدود 1:30 رسیدیم.

خاله زهرا بیماری داشت. گفتم حالا که نرفتم سرکار حداقل یک سری بهش بزنم.

رایان هم با سگشون "تدی" حسابی بازی کرد.

تا عصر حدود ساعت 8 اونجا بودیم

بعدش به سمت اهواز حرکت کردیم ساعت حدود 10 شب رسیدیم خونه.

این بود داستان اولین سفر پدر و داداش (مرداد 1403)

هستی خانم، مادر پدر *** رایان آقا، داداش پدر