سلام گل های بابا
مسافرت تابستانی ما به مدت 12 روز از روز سه شنبه تاریخ 6 شهریور 1403 شروع شد.
قبل از مسافرت، در مورد زمان و مکان صحبت کردیم و اختلاف نظر بود
اما به هر حال تصمیم گرفتیم 6 شهریور راه بیفتیم
ما روز 6 شهریور حدود ساعت 9:30 به نیت رفتن به تهران از خونه خارج شدیم.
توی راه از شهرهای اندیمشک، خرم آباد، درود، اراک، قم و بالاخره تهران گذشتیم.
بیشتر از همه داداشی اذیت شد و همش می پرسید کی میرسیم
حدود ساعت 10 شب رسیدیم تهران (پرند) خونه آقا جون
از دیدن ما خوشحال شدند ما هم همینطور
اونشب تا دیر موقع رستوران دایی احسان به نام دورهمی نشستیم
دایی احسان خیلی لطف کرد هر شب برامون غذا مخصوص میاورد
راستی خاله گیتی اینا هم هماهنگ کردند و چند روز بعد از ما آمدند
جینا و مامانش آجی رویا و آجی روناک هم بودند
خاله آذین و دایی آرش هم اومدند
آقا جون از دیدن همه خوشحال بود
روز پنجشنبه صبح خونه آقا جون رو به مقصد خونه عمه عزت در تهران ترک کردیم
اونجا هم خیلی خوش گذشت
یک روز هم خونه عمه فروغ اینا مهمان بودیم و عصرش هم به اتفاق رفتیم لواسون
توی یک باغ نشستیم ما بودیم و عمه عزت و آرش و عمه فروغ و شوهرش و پسر کوچیک شون پدرام
خوش گذشت خوب بود
اولین بار بود بعد از تولد آجی و داداش خونه عمه عزت می رفتیم
از دیدن ما خوشحال شدند و سعی می کردند به ما خوش بگذره
روز یکشنبه بعد از ظهر برگشتیم خونه آقا جون
یکی دو ساعت بعد خاله گیتی اینا هم اومدند و خلاصه تا دیر وقت نشستیم در رستوران دایی احسان
فرداش هم به اتفاق آقا جون اینا و خاله گیتی اینا رفتیم پارک چیتگر برای ناهار
تا شب موندیم همه بجز من و آقا جون و دایی علی و مامان جون رفتند دوچرخه کرایه ای گرفتند و یک ساعتی دوچرخه بازی کردند
قرا بود 2-3 روزی بریم شمال که بخاطر شلوغی جاده و ترافیک سنگین نرفتیم
به جاش تصمیم گرفتیم بریم استان لرستان شهرستان دورود
ما بودیم، آقا جون و خاله آذین و دایی آرش
خاله گیتی اینا نیامدند هر چی اصرار کردیم مامان جون هم نیومد
اونجا محل تولد آقا جونه و فامیل های زیادی داره
اتفاقا عروسی دختر پسر خاله آقا جون بود
ما یک روز قبل از عروسی رسیدیم
اول رفتیم روستای آقا جون اینا به نام دری ژون
خیلی جای قشنگی بود
سرسبز، خنک و پر از درختان گردو، سیب و خلاصه همه چی
برای ما که از گرما اونجا رفته بودیم عالی بود
اما همه اهالی میگفتند امسال خیلی سال گرمی بوده
خلاصه شب رو توی یک روستای دیگه موندیم و فردا رفتیم عروسی
توی یک تالار بزرگ و قشنگ
عمو علی ، خانمش، سایدا و نوه عمو علی به همراه ننه هم از اصفهان اومده بودند
خیلی از اقوام آقا جون رو که سالها ندیده بودیمشون رو دیدیم و خوشحال شدیم
از جمله امید و فرید و فاطمه پسر عموها و دختر عموی مادر منا
و کلی فامیل دیگه
من از دیدن و بودن فامیلها کنار هم خیلی خوشحال میشم
فرقی نداره فامیل خودم یا مادر منا
وقتی آدمها کنار هم به شادی جمع میشن خیلی حال خوبی بهم دست میده
خلاصه جشن و پذیرایی و پایکوبی بود
خیلی خوش گذشت
فردا ناهار هم دعوت دختر دایی آقا جون توی دری ژون بودیم
اونجا هم بعضی از فامیلها را دیدیم برای اولین بار
خیلی محبت کردند و همه جوره پذیرایی کردند
خیلی خوب بود
عصر اون روز جمعه حدود ساعت 5 عصر به اتفاق خاله آذین و دایی آرش به سمت اهواز حرکت کردیم
حدود ساعت 11 رسیدیم خونه
خاله و دایی هم چون باید فرداش سرکار میرفتند مستقیم رفتند آبادان
احتمالا ساعت حدود 1 شب رسیدن آبادان
سفری خوبی بود
خوش گذشت
امیدوارم به همه شما خانواده عزیزم خوش گذشته باشه
تا سفرهای بعدی ... یالله کار ندارین؟
هستی خانم مادر پدر، رایان آقا، داداش پدر
سلام گل های بابا
مسافرت تابستانی ما به مدت 12 روز از روز سه شنبه تاریخ 6 شهریور 1403 شروع شد.
قبل از مسافرت، در مورد زمان و مکان صحبت کردیم و اختلاف نظر بود
اما به هر حال تصمیم گرفتیم 6 شهریور راه بیفتیم
ما روز 6 شهریور حدود ساعت 9:30 به نیت رفتن به تهران از خونه خارج شدیم.
توی راه از شهرهای اندیمشک، خرم آباد، درود، اراک، قم و بالاخره تهران گذشتیم.
بیشتر از همه داداشی اذیت شد و همش می پرسید کی میرسیم
حدود ساعت 10 شب رسیدیم تهران (پرند) خونه آقا جون
از دیدن ما خوشحال شدند ما هم همینطور
اونشب تا دیر موقع رستوران دایی احسان به نام دورهمی نشستیم
دایی احسان خیلی لطف کرد هر شب برامون غذا مخصوص میاورد
راستی خاله گیتی اینا هم هماهنگ کردند و چند روز بعد از ما آمدند
جینا و مامانش آجی رویا و آجی روناک هم بودند
خاله آذین و دایی آرش هم اومدند
آقا جون از دیدن همه خوشحال بود
روز پنجشنبه صبح خونه آقا جون رو به مقصد خونه عمه عزت در تهران ترک کردیم
اونجا هم خیلی خوش گذشت
یک روز هم خونه عمه فروغ اینا مهمان بودیم و عصرش هم به اتفاق رفتیم لواسون
توی یک باغ نشستیم ما بودیم و عمه عزت و آرش و عمه فروغ و شوهرش و پسر کوچیک شون پدرام
خوش گذشت خوب بود
اولین بار بود بعد از تولد آجی و داداش خونه عمه عزت می رفتیم
از دیدن ما خوشحال شدند و سعی می کردند به ما خوش بگذره
روز یکشنبه بعد از ظهر برگشتیم خونه آقا جون
یکی دو ساعت بعد خاله گیتی اینا هم اومدند و خلاصه تا دیر وقت نشستیم در رستوران دایی احسان
فرداش هم به اتفاق آقا جون اینا و خاله گیتی اینا رفتیم پارک چیتگر برای ناهار
تا شب موندیم همه بجز من و آقا جون و دایی علی و مامان جون رفتند دوچرخه کرایه ای گرفتند و یک ساعتی دوچرخه بازی کردند
قرا بود 2-3 روزی بریم شمال که بخاطر شلوغی جاده و ترافیک سنگین نرفتیم
به جاش تصمیم گرفتیم بریم استان لرستان شهرستان دورود
ما بودیم، آقا جون و خاله آذین و دایی آرش
خاله گیتی اینا نیامدند هر چی اصرار کردیم مامان جون هم نیومد
اونجا محل تولد آقا جونه و فامیل های زیادی داره
اتفاقا عروسی دختر پسر خاله آقا جون بود
ما یک روز قبل از عروسی رسیدیم
اول رفتیم روستای آقا جون اینا به نام دری ژون
خیلی جای قشنگی بود
سرسبز، خنک و پر از درختان گردو، سیب و خلاصه همه چی
برای ما که از گرما اونجا رفته بودیم عالی بود
اما همه اهالی میگفتند امسال خیلی سال گرمی بوده
خلاصه شب رو توی یک روستای دیگه موندیم و فردا رفتیم عروسی
توی یک تالار بزرگ و قشنگ
عمو علی ، خانمش، سایدا و نوه عمو علی به همراه ننه هم از اصفهان اومده بودند
خیلی از اقوام آقا جون رو که سالها ندیده بودیمشون رو دیدیم و خوشحال شدیم
از جمله امید و فرید و فاطمه پسر عموها و دختر عموی مادر منا
و کلی فامیل دیگه
من از دیدن و بودن فامیلها کنار هم خیلی خوشحال میشم
فرقی نداره فامیل خودم یا مادر منا
وقتی آدمها کنار هم به شادی جمع میشن خیلی حال خوبی بهم دست میده
خلاصه جشن و پذیرایی و پایکوبی بود
خیلی خوش گذشت
فردا ناهار هم دعوت دختر دایی آقا جون توی دری ژون بودیم
اونجا هم بعضی از فامیلها را دیدیم برای اولین بار
خیلی محبت کردند و همه جوره پذیرایی کردند
خیلی خوب بود
عصر اون روز جمعه 16 شهریور حدود ساعت 5 عصر به اتفاق خاله آذین و دایی آرش
به سمت اهواز حرکت کردیم
حدود ساعت 11 رسیدیم خونه
خاله و دایی هم چون باید فرداش سرکار میرفتند مستقیم رفتند آبادان
احتمالا ساعت حدود 1 شب رسیدن آبادان
سفری خوبی بود
خوش گذشت
امیدوارم به همه شما خانواده عزیزم خوش گذشته باشه
تا سفرهای بعدی ... یالله کار ندارین؟
هستی خانم مادر پدر، رایان آقا، داداش پدر