اولین دفاع دانشجویان کارشناسی ارشد پدر

سلام گلهای بابا

این هفته خیلی هفته پرکاری داشتم.

اولین دانشجوی کارشناسی ارشد من از پایان نامه اش دفاع کرد.

حس بسیار خوبی بود.

حس میکردم جواب زحمتهام رو گرفتم.

مادر و داداش آبادان بودند.

اما هستی خانم در این روز مهم توی دانشگاه کنارم بود.

مثل روز دفاع از پایان نامه فوق لیسانس و

مثل روز دفاع از رساله دکتری ام

البته در روز دفاع از رساله دکتری، داداشی هم بود و کلی شیطونی هم کرد.

اما مادر در روز هر دو دفاع کنارم بود و خیلی کمک کرد همه چیز به نحو عالی پیش بره.

این هفته به جز دانشجوی اول، دفاع 3 نفر دیگه هم از دانشجویان ارشدم با موفقیت انجام شد.

1- آقای عسکری: تاریخ دفاع روز دوشنبه 1403/06/26 (نمره دفاع: 19/70)

2- خانم افشار: تاریخ دفاع روز دوشنبه 1403/06/26 (نمره دفاع: 19/50)

3- خانم طرفی: تاریخ دفاع روز دوشنبه 1403/06/26 (نمره دفاع: 19/50)

4- خانم مراد اسکندری: تاریخ دفاع روز چهارشنبه 1403/06/28 (نمره دفاع: 19)

دوستتون دارم خانواده عزیزم

بهترینها را براتون آرزو دارم

ارادتمند تک تک شما: بابا رضا

جشن آغاز تحصیلی پیش2 داداشی

سلام گلهای بابا

امروز جشن آغاز به تحصیل داداشی برای حضور در کلاس پیش2 مدرسه ابراهیمی بود.

مراسم در تالار فردوسی امانیه برگزار شد.

من و مادر و خاله آذین هم در این روز مهم کنار داداشی بودیم.

هستی خانم خونه موند چون داشت برای امتحانات هفته اول سال تحصیلی که چند روز قبل برنامه اش رو داده بودند،

خودش رو آماده می کرد.

جشن حدود ساعت 10 صبح آغاز و حدود 12 تموم شد.

من از سر کار به جشن رفتم

و مادر، خاله آذین و داداشی از خونه اومد بودند.

جشن جالبی بود.

موسیقی، دست، سوت و هورا

صحبت های آقای ابراهیمی موسس مدارس ابراهیمی

پذیرایی البته مختصر

و مسابقه هم داشت.

موضوع جالب در مسابقه این بود که مجری برنامه از 5 آقا و 5 خانم دعوت کرد به روی استیج بروند.

از کل این 10 نفر 3 نفر از خانواده ما بود.

من، مادر و خاله آذین

مسابقه جالبی بود

بعد از مسابقه هم دوباره موسیقی و دست و سوت و ...

و در نهایت معرفی پرسنل مدرسه از مدیر، ناظم و معلمان عزیز

و بعدش هم کلاس بندی

داداشی در کلاس پیش 4 و خانم معلمش خانم مشکی پور تعیین شد.

از درگاه ایزد یگانه برای پسر عزیزم کوکای جونی رایان بابا، شادمانی، موفقیت و فرجام نیک آرزومندم.

رایان آقا داداش پدر

هستی خانم مادر پدر

قربان شما: بابا رضا

سفر دوم بابا و داداشی

سلام گل های بابا

روز پنجشنبه تعطیل رسمی بود

شب قبلش هم حسابی استراحت کرده بودم

پیشنهاد دادم بریم دزفول علی کله

اما به جز داداشی با پیشنهادم موافقت نشد

یعنی آجی گفت حال ندارم بیام

مامان هم گفت دوست دارم بیام اما هستی تنها میمونه

این شد که من و داداشی روز پنجشنبه حدود ساعت 5 عصر اهواز رو به مقصد دزفول ترک کردیم

توی راه کلی صحبت کردیم و من یک قصه بلند برای داداشی تعریف کردم

خیلی قصه های منو دوست داره

میگه بابا قصه های پلیسی رو دوست دارم

من هم قصه رو تبدیل به پلیسی می کنم و کلی محو شنیدن قصه میشه داداشی

ما بخاطر دو سه بار موندن توی جاده بخاطر بنزین و تنقلا خریدن بالاخره حدود ساعت 7 رسیدیم دزفول علی کله

جمعیت زیادی اومده بودند

هوا خوب بود آب هم خنک

من و داداشی بلافاصله رفتیم تو آب

حدود یک ساعتی آب بازی کردیم

بعدش اونجا یک پارکی داشت و داداشی ماشین برقی و پارک بادی و ترامبولین بازی کرد

حدود ساعت 10 از علی کله خارج شدیم

رفتیم یک شامی بر بدن بزنیم

بر اساس سفارش داداشی، پیتزا سفارش دادیم

تا پیتزا آماده شد و ما خوردیم حدود ساعت 11 شده بود

بعد هم به سمت اهواز حرکت کردیم

داداشی توی راه نقشه نشان برام میخوند و راهنمای من بود

این کارو خیلی دوست داره و خیلی خوب هم انجامش میده

دوباره گفت بابا برام یک قصه پلیسی بگو

و من شروع کردم طوری قصه رو کش دادم که درست اول کیان آباد قصه تموم شد

ما حدود ساعت 1 شب رسیدیم خونه

داداشی خیلی خسته شده بود و زود خوابید

اما من و آجی و مامان دو قسمت سریال داریوش نگاه کردیم

کلی کیف داد

بعدش حدود ساعت 4 مامان و آجی رفتند بخوابند

اما در کمال تعجب من تا حدود 7 بیدار بودم

فیلم دیدم و اینستا و واتساپ و این چیزها

در کل روز خوبی بود اما بهتر میشد اگه مامان و آجی هم با ما میومدند علی کله

هستی خانم مادر پدر، رایان آقا داداش پدر

مسافرت تابستانی

سلام گل های بابا

مسافرت تابستانی ما به مدت 12 روز از روز سه شنبه تاریخ 6 شهریور 1403 شروع شد.

قبل از مسافرت، در مورد زمان و مکان صحبت کردیم و اختلاف نظر بود

اما به هر حال تصمیم گرفتیم 6 شهریور راه بیفتیم

ما روز 6 شهریور حدود ساعت 9:30 به نیت رفتن به تهران از خونه خارج شدیم.

توی راه از شهرهای اندیمشک، خرم آباد، درود، اراک، قم و بالاخره تهران گذشتیم.

بیشتر از همه داداشی اذیت شد و همش می پرسید کی میرسیم

حدود ساعت 10 شب رسیدیم تهران (پرند) خونه آقا جون

از دیدن ما خوشحال شدند ما هم همینطور

اونشب تا دیر موقع رستوران دایی احسان به نام دورهمی نشستیم

دایی احسان خیلی لطف کرد هر شب برامون غذا مخصوص میاورد

راستی خاله گیتی اینا هم هماهنگ کردند و چند روز بعد از ما آمدند

جینا و مامانش آجی رویا و آجی روناک هم بودند

خاله آذین و دایی آرش هم اومدند

آقا جون از دیدن همه خوشحال بود

روز پنجشنبه صبح خونه آقا جون رو به مقصد خونه عمه عزت در تهران ترک کردیم

اونجا هم خیلی خوش گذشت

یک روز هم خونه عمه فروغ اینا مهمان بودیم و عصرش هم به اتفاق رفتیم لواسون

توی یک باغ نشستیم ما بودیم و عمه عزت و آرش و عمه فروغ و شوهرش و پسر کوچیک شون پدرام

خوش گذشت خوب بود

اولین بار بود بعد از تولد آجی و داداش خونه عمه عزت می رفتیم

از دیدن ما خوشحال شدند و سعی می کردند به ما خوش بگذره

روز یکشنبه بعد از ظهر برگشتیم خونه آقا جون

یکی دو ساعت بعد خاله گیتی اینا هم اومدند و خلاصه تا دیر وقت نشستیم در رستوران دایی احسان

فرداش هم به اتفاق آقا جون اینا و خاله گیتی اینا رفتیم پارک چیتگر برای ناهار

تا شب موندیم همه بجز من و آقا جون و دایی علی و مامان جون رفتند دوچرخه کرایه ای گرفتند و یک ساعتی دوچرخه بازی کردند

قرا بود 2-3 روزی بریم شمال که بخاطر شلوغی جاده و ترافیک سنگین نرفتیم

به جاش تصمیم گرفتیم بریم استان لرستان شهرستان دورود

ما بودیم، آقا جون و خاله آذین و دایی آرش

خاله گیتی اینا نیامدند هر چی اصرار کردیم مامان جون هم نیومد

اونجا محل تولد آقا جونه و فامیل های زیادی داره

اتفاقا عروسی دختر پسر خاله آقا جون بود

ما یک روز قبل از عروسی رسیدیم

اول رفتیم روستای آقا جون اینا به نام دری ژون

خیلی جای قشنگی بود

سرسبز، خنک و پر از درختان گردو، سیب و خلاصه همه چی

برای ما که از گرما اونجا رفته بودیم عالی بود

اما همه اهالی میگفتند امسال خیلی سال گرمی بوده

خلاصه شب رو توی یک روستای دیگه موندیم و فردا رفتیم عروسی

توی یک تالار بزرگ و قشنگ

عمو علی ، خانمش، سایدا و نوه عمو علی به همراه ننه هم از اصفهان اومده بودند

خیلی از اقوام آقا جون رو که سالها ندیده بودیمشون رو دیدیم و خوشحال شدیم

از جمله امید و فرید و فاطمه پسر عموها و دختر عموی مادر منا

و کلی فامیل دیگه

من از دیدن و بودن فامیلها کنار هم خیلی خوشحال میشم

فرقی نداره فامیل خودم یا مادر منا

وقتی آدمها کنار هم به شادی جمع میشن خیلی حال خوبی بهم دست میده

خلاصه جشن و پذیرایی و پایکوبی بود

خیلی خوش گذشت

فردا ناهار هم دعوت دختر دایی آقا جون توی دری ژون بودیم

اونجا هم بعضی از فامیلها را دیدیم برای اولین بار

خیلی محبت کردند و همه جوره پذیرایی کردند

خیلی خوب بود

عصر اون روز جمعه حدود ساعت 5 عصر به اتفاق خاله آذین و دایی آرش به سمت اهواز حرکت کردیم

حدود ساعت 11 رسیدیم خونه

خاله و دایی هم چون باید فرداش سرکار میرفتند مستقیم رفتند آبادان

احتمالا ساعت حدود 1 شب رسیدن آبادان

سفری خوبی بود

خوش گذشت

امیدوارم به همه شما خانواده عزیزم خوش گذشته باشه

تا سفرهای بعدی ... یالله کار ندارین؟

هستی خانم مادر پدر، رایان آقا، داداش پدر

سلام گل های بابا

مسافرت تابستانی ما به مدت 12 روز از روز سه شنبه تاریخ 6 شهریور 1403 شروع شد.

قبل از مسافرت، در مورد زمان و مکان صحبت کردیم و اختلاف نظر بود

اما به هر حال تصمیم گرفتیم 6 شهریور راه بیفتیم

ما روز 6 شهریور حدود ساعت 9:30 به نیت رفتن به تهران از خونه خارج شدیم.

توی راه از شهرهای اندیمشک، خرم آباد، درود، اراک، قم و بالاخره تهران گذشتیم.

بیشتر از همه داداشی اذیت شد و همش می پرسید کی میرسیم

حدود ساعت 10 شب رسیدیم تهران (پرند) خونه آقا جون

از دیدن ما خوشحال شدند ما هم همینطور

اونشب تا دیر موقع رستوران دایی احسان به نام دورهمی نشستیم

دایی احسان خیلی لطف کرد هر شب برامون غذا مخصوص میاورد

راستی خاله گیتی اینا هم هماهنگ کردند و چند روز بعد از ما آمدند

جینا و مامانش آجی رویا و آجی روناک هم بودند

خاله آذین و دایی آرش هم اومدند

آقا جون از دیدن همه خوشحال بود

روز پنجشنبه صبح خونه آقا جون رو به مقصد خونه عمه عزت در تهران ترک کردیم

اونجا هم خیلی خوش گذشت

یک روز هم خونه عمه فروغ اینا مهمان بودیم و عصرش هم به اتفاق رفتیم لواسون

توی یک باغ نشستیم ما بودیم و عمه عزت و آرش و عمه فروغ و شوهرش و پسر کوچیک شون پدرام

خوش گذشت خوب بود

اولین بار بود بعد از تولد آجی و داداش خونه عمه عزت می رفتیم

از دیدن ما خوشحال شدند و سعی می کردند به ما خوش بگذره

روز یکشنبه بعد از ظهر برگشتیم خونه آقا جون

یکی دو ساعت بعد خاله گیتی اینا هم اومدند و خلاصه تا دیر وقت نشستیم در رستوران دایی احسان

فرداش هم به اتفاق آقا جون اینا و خاله گیتی اینا رفتیم پارک چیتگر برای ناهار

تا شب موندیم همه بجز من و آقا جون و دایی علی و مامان جون رفتند دوچرخه کرایه ای گرفتند و یک ساعتی دوچرخه بازی کردند

قرا بود 2-3 روزی بریم شمال که بخاطر شلوغی جاده و ترافیک سنگین نرفتیم

به جاش تصمیم گرفتیم بریم استان لرستان شهرستان دورود

ما بودیم، آقا جون و خاله آذین و دایی آرش

خاله گیتی اینا نیامدند هر چی اصرار کردیم مامان جون هم نیومد

اونجا محل تولد آقا جونه و فامیل های زیادی داره

اتفاقا عروسی دختر پسر خاله آقا جون بود

ما یک روز قبل از عروسی رسیدیم

اول رفتیم روستای آقا جون اینا به نام دری ژون

خیلی جای قشنگی بود

سرسبز، خنک و پر از درختان گردو، سیب و خلاصه همه چی

برای ما که از گرما اونجا رفته بودیم عالی بود

اما همه اهالی میگفتند امسال خیلی سال گرمی بوده

خلاصه شب رو توی یک روستای دیگه موندیم و فردا رفتیم عروسی

توی یک تالار بزرگ و قشنگ

عمو علی ، خانمش، سایدا و نوه عمو علی به همراه ننه هم از اصفهان اومده بودند

خیلی از اقوام آقا جون رو که سالها ندیده بودیمشون رو دیدیم و خوشحال شدیم

از جمله امید و فرید و فاطمه پسر عموها و دختر عموی مادر منا

و کلی فامیل دیگه

من از دیدن و بودن فامیلها کنار هم خیلی خوشحال میشم

فرقی نداره فامیل خودم یا مادر منا

وقتی آدمها کنار هم به شادی جمع میشن خیلی حال خوبی بهم دست میده

خلاصه جشن و پذیرایی و پایکوبی بود

خیلی خوش گذشت

فردا ناهار هم دعوت دختر دایی آقا جون توی دری ژون بودیم

اونجا هم بعضی از فامیلها را دیدیم برای اولین بار

خیلی محبت کردند و همه جوره پذیرایی کردند

خیلی خوب بود

عصر اون روز جمعه 16 شهریور حدود ساعت 5 عصر به اتفاق خاله آذین و دایی آرش

به سمت اهواز حرکت کردیم

حدود ساعت 11 رسیدیم خونه

خاله و دایی هم چون باید فرداش سرکار میرفتند مستقیم رفتند آبادان

احتمالا ساعت حدود 1 شب رسیدن آبادان

سفری خوبی بود

خوش گذشت

امیدوارم به همه شما خانواده عزیزم خوش گذشته باشه

تا سفرهای بعدی ... یالله کار ندارین؟

هستی خانم مادر پدر، رایان آقا، داداش پدر