بابا و خوشگل پسر

بابا رضا در سالروز 43 سالگی

داداشی اوکی داد

پسر بابا شمع رو فوت میکنه

بوسه خوشگلای بابا در روز تولد پدر

بابا و کاکای جونی در روز تولد پدر

گل های بابا در سالروز 43 سالگی تولد پدر

داداشی و بابا در روز تولد پدر

28 خرداد تولد پدر و 19 اُمین سالگرد ازدواج مادر و پدر

سلام گل های بابا

دیروز 28 خرداد تولد 43 سالگی من بود یعنی 43 سالم تمام شد و وارد 44 سالگی شدم.

به نظرم که خیلی هم زود نگذشت

هر چند گذر عمر زود به خاطره تبدیل میشه اما وقتی در روزگار گذشته نیک بنگریم، می بینیم که سختی ها کم نبوده

به هر صورت مادر و شما گل های بابا تلاش کردید بهم خوش بگذره

زحمت کشیدید برام کیک خریدید و هدیه هم همینطور

از همه شما ممنونم و بویژه مادر آرزو همسر گلم که تلاش کرد روز خوبی بسازه که همینطور هم بود

خوش گذشت دیروز ممنون

تولدم مبارک

دیروز یعنی 28 خرداد سالروز یک اتفاق بسیار مهم دیگه توی زندگی من و مامان هست

یعنی سالگرد ازدواجمون

آره در روز پنجشنبه 28 خرداد 1383 یعنی 19 سال پیش در یک روز بسیار گرم سالگرد ازدواجمون بود

یادش بخیر توی خونه ماما جون شهرک دانشگاه اهواز

خیلی خوش گذشت و من و مادر الان در آستانه آغاز بیستمین سال زندگی مشترک هستیم

20 سال گذشت

روزهای سخت و شاد

روزهای سرد و داغ و ...

من که از مادر راضی بودم امیدوارم ایشون هم از ما راضی باشه

واللا ... ما در خدمتیم

انشالله در سال بیستم زندگی مشترک بتونم اول از همه برای مادر همسر خوبی باشم و بعدش برای شما گل های بابا، پدر نمونه

در ادامه توجه شما را به دیدن چند تا عکس از تولد دعوت می کنم...

19 اُمین سالگرد ازدواجمون مبارک، همسر جان

هستی خانم قلب پدر، رایان آقا کاکای پدر

کارنامه کل کلاس ششم هستی خانم اشتری افتخار پدر

هوووورا هستی خانم شاگرد اول کلاس ششم

سلام گلهای بابا

هستی خانم بعد از عید خیلی خوب درس خوند و زحمت کشید

خیلی وقتها تو فکر بود و به درسهاش و سختی هاش فکر میکرد

من اما بر اساس تجربه خودم همیشه می گفتم: بابا جان انشالله امتحانات تموم میشه و مطمئنم با تلاشی که داری شاگرد اول میشی

هستی خانم اما می گفت: بابا درسها سخته. اما باز هم دست از تلاش برنمی داشت.

چند روز پیش هستی خانم رو برای کلاس هفتم یعنی دبیرستان ثبت نام کردیم دبیرستان شایستگان مثل 6 سال گذشته با این تفاوت که اینبار دخترم دبیرستانیه

خدا رو شکر

فقط مونده بود نتیجه امتحانات نوبت دوم

هستی خانم نگران نتیجه بعضی از امتحاناتش بود

فکر میکرد ممکنه نمراتش اونطور که دلش میخواد نباشه

دیشب نمرات رو توی سایت اعلام کردند

یادم میاد حدود ساعت 1 شب بود و رفته بودم توی رختخواب که بخوابم

هستی خانم با سرعت و خوشحالی پرید رو تخت و گفت: بابا بابا کارنامم

کارنامه رو دیدم. خیلی خوشحال شدم. خستگی ام رفت نمیدونم کجا رفت

همه دروس خیلی خوب بودند و این یعنی آجی شاگرد اول شد

این نتیجه مهم و این افتخار بزرگ رو به دختر نازم تبریک میگم

انشالله که داداشی هم از تو الگو بگیره همیشه شاگرد اول، منظم و مرتب

در ادامه، کارنامه کل درسی سال ششم هستی خانم

هستی خانم شاگرد اول شدنت مبارک، بابا جون

انشالله همیشه موفق و شاد باشی گل بابا

هستی خانم قلی پدر ... هستی خانم مادر پدر

دلنوشته اي از مادر

سلام دختركم

سلام پسركم

بعد از مدتها دارم براتون مينويسم

خيلي وقته كه دست به نوشتن نبردم

دلتنگ شدم

دلتنگ نوشتن براي شما گلهاي زندگيم

اين روزا بيشتر مشغول كلاسهاي تابستونه تون هستيم

رايانم ؛جانم ؛پسرك دلبندم

اين روزا خيلي علاقه نشون ميدي به بازي فوتبال و البته بابارضا هم برات كم نميزاره وبعضي روزا تو رو ميبره سر تمرين فوتبال بچه هاي مدرسه هاي فوتبال تا از نزديك باهاشون ارتباط بگيري و بازي كني

خيلي خوشحالم كه پسركم اينقدر ذوق ورزش داره حسابي تمرين كن تا هر وقت آقاجون اومد بقول خودت براش شوتاي سنگين بزني😅

دخترك مهربون و نازنينم

چقدر اين روزا به مادر وابسته تر شدي از همون اول هم بودي البته

با خوشحالي من خوشحالي و با ناراحتي من غمگين

اي كاش ميشد هميشه خوشحالي رو مهمون چشماي قشنگت كنم

بهت افتخار ميكنم كه مصمم و با جديت كلاس هاي زبان و پيانو ات رو دنبال ميكني

دلم ميخواد هميشه ي هميشه بدرخشين دلبنداي آرزو

دوستتون دارم

مادر🌹🌹🌹🌹🌹🌹

داداشی با توپ در مدرسه فوتبال خمیسی

مدرسه فوتبال خمیسی

سلام گلهای بابا

دیروز با یک مربی دیگه به نام آقای خمیسی صحبت کردم که مدیر مدرسه فوتبال خمیسی هست

گفت پسر شما سنش فعلا کمه اما من گفتم علاقه داره

بگذارید بیاد ببینید چطوره

رفتیم اونجا نزدیک شرکت لوله سازی بود

سانس ساعت 11:00-9 شب

زمین چمن مصنوعی و کلی کودک و نوجوان شاید حدود 50-40 نفر کوچیک و بزرگ

خلاصه رفتیم گفت: الان خیلی شلوغه باید یک سانس زودتر بیاریش یعنی ساعت 9:30-8

چون هم خلوت تره و هم بچه های همسن و سالش بیشتره.

خلاصه قرار شد دوشنبه ساعت 8 بریم پیش مربی

اما داداشی همونجا بازی کرد دوباره

توپ پیدا کردیم و بازی کردیم خیلی خوش گذشت

بعدش هم رفتیم یک پارک محله ای کنار زمین چمن مصنوعی و تا حدود 12 شب بازی کرد داداشی

وقتی رسیدیم خونه حسابی خسته شده بود و زود خوابی

اما طبق معمول ازم تشکر کرد و گفت: بابا خیلی دوستم دارم. ممنون که منو ردی فوتبال

در ادامه چند تا عکس از داداشی در مدرسه فوتبال خمیسی

هستی خانم مادر پدر ... رایان آقا قلب پدر

داداشی در مدرسه فوتبال خمیسی

داداشی با دوستش آرین در ورزشگاه تختی اهواز

داداشی با امیر حسین در زمین چمن تختی اهواز

داداشی در زمین چمن تختی اهواز

داداشی فوتبال لیست میشه

سلام گل های بابا

من و مادر این تابستون همش به این فکر میکنیم چطور هستی خانم و داداشی سرگرم بشن و اوقات فراغت خوبی داشته باشند.

هستی خانم که کلاس زبان میره و پیانو و ورزش هم به برنامه اش اضافه میشه

داداشی هم تو فکر بودیم کلاس زبان یا ژیمناستیک و یا فعالیت های دیگه ثبت نامش کنیم.

در این میون "فوتبال" گزینه ای است که خودش خیلی دوست داره چون یک ورزش پر جنب و جوشه

و همینطور با هم سن و سالهاش میتونه وقت بگذرونه که میدونم خیلی دوست داره و لازمه براش

بنابراین از طریق یکی از دوستان به نام آقای دکتر جلالی که دکترای مدیریت ورزشی هم داره دو مدرسه فوتبال به ما معرفی شد

البته آقای دکتر تاکید داشت که الان زوده اما به نظر جهت تفریح و آموزش و تعاملات با بچه ها خوبه

خلاصه اینطور شد که پنجشنبه با آقای شهابی مدیر مسئول مدرسه فوتبال فاتحان صحبت کردم

گفت برنامه ما روزهای فرد ساعت 10-8:30 شب هست و می تونید امروز برای بازدید بیایید

ما هم رفتیم امانیه، ورزشگاه تختی اهواز، زمین چمن ورزشی شماره 2

رایان از همون اول پرید تو زمین خوشحال بود و فقط دوست داشت بدوه

بازی کنه، حتی به حرف مربی هم گوش نمیداد

البته مربی اجازه تمرین نداد چون هنوز داداشی ثبت نام نکرده بود

ما تا حدود ساعت 10:30 موندیم و با رایان کلی خوش گذروندیم

وقتی داشتیم برمی گشتیم توی راه بهم گفت: بابا ممنون که منو اوردی اینجا خیلی خوش گذشت.

ای ماشالله به این بچه قدرشناس

البته قرار شده یک مدرسه فوتبال دیگه هم سر بزنیم ببینیم اونجا چطوره

در ادامه چند تا عکس از زمین چمن شماره 2 مجموعه ورزشی تختی اهواز

رایان آقا قلب پدر ... رایان آقا داداش پدر

"زینا" گل من

داداشی چغا سبز - قطار بازی

داداشی چغا سبز

من و داداشی چغا سبز

ژینا گل من

سلام گلهای بابا

در این داستان می پردازیم به "ژینا" خانوم عضو جدید خانواده منصوربیگی. بله، دختر آجی رویای خاله گیتی رو میگم ...

همون که در فارسی به معنی باهوش، زرنگ و نابغه است. معنی اسم ژینا در دانشنامه عمومی: ژینا اسم کردی و به معنای زندگی‌بخش از ریشه ی زندگی «ژین» می آید.

تولدش در روز سه شنبه تاریخ 05/اردیبهشت/1402 بود و به میمنت تولدش خانواده ما و آقاجون اینا رفتیم ایلام.

البته ما بامداد پنجشنبه 11 خرداد یعنی وقتی 37 روزه بود به ایلام رسیدیم. ماجرا از این قرار بود که آقا جون و مامان جون از تهران روز بامداد سه شنبه (حدود 3:30 صبح) با پرواز از تهران به اهواز آمدن همون موقعی که من و داداش در خواب بودیم و مامان و آجی رفتند به استقبال شون فرودگاه اهواز.

چهارشنبه بعد از ظهر 10 خرداد قرار گذاشتیم که حرکت کنیم حدود ساعت 17:30 شما و آقاجون و مامان جون اومدین در شرکت دنبال من و حرکت کردیم به سمت ایلام. از سوی دیگر هم دایی آرش و خاله آذین هم در مسیر شوش به ما پیوستند. مسافرت خوبی بود توی راه هم ایستادیم چند جایی و در نهایت حدود ساعت 1 بامداد روز پنجشنبه رسیدیم خونه خاله گیتی.

خسته بودیم و خاله گیتی اینا منتظرمون بودند و خلاصه نشستیم تا ساعت حدود 3-4 بامداد. فردا ساعت حدود 11-10 بیدار شدیم و چرخی زدیم توی شهر و داداش های دایی علی (که حالا دیگه بیشتر از یک ماهه که پدر بزرگ شده) هم با خانواده های جهت خیر مقدم آمدند و بعد از چند سالی از دیدن شون خوشحال شدیم.

جمعه صبح 12 خرداد، من و داداش رامین و داداشی رفتیم پارک چوغا سبز و کلی بازی کرد داداشی ... ماشین سواری، قایق سواری و خلاصه خیلی خوش بهش گذشت طوری که گفت: بابا مرسی منو آوردی اینجا. دوباره هم بیاییم اینجا... بعد از ظهر اون روز اما به اتفاق آقا محمد بخشنده (در نقش: پدر ژینا خانم) و همراهی بابا علی، دایی آرش و داداش رامین رفتیم به سمت غار زینگان (که در زبان محلی بهش میگن زینلان) یک مسیر آسفالت حدود 1 ساعته و بعدش هم جاده خاکی و سنگ و کلوخ. این سفر فقط آقایون بودند البته به خانمها هم گفتیم اما گفتند دیر شده و .... خلاصه نیامدند.

من دوست داشتم داداشی هم ببریم اما میدونستم مناسب داداشی نیست اونجا. راستش ترسیدم آسیب ببینه. به یُمن نیسان پاترول آقا محمد خیلی باحال بود و تقریبا تا دهانه غار پیش رفتیم. این اولین تجربه من از غارنوردی بود. هیجان انگیز و چالشی بود و به اتفاق دوستان و شوخی و خنده و خربزه خوری و ... خیلی خوش گذشت. خلاصه رفت و برگشت ما از حدود 2:30 بعد از ظهر تا 8 طول کشید. وقتی رسیدیم خسته بودیم و گرسنه و خلاصه حموم لازم.

اون شب دوباره دو تا دیگه از داداش های دایی علی با خانواده هاشون آمدند و مادر دایی علی (زن دایی گوهر) هم تشریف آوردند و ما را برای شام در شب های بعد دعوت کردند.

روز شنبه 13 خرداد اما روز باشکوهی بود چون روز جشن 40 روزگی (در اصطلاح عوام: چله) ژینا خانم بود و که بر طبق یک رسم قدیمی خانواده مادری نوزاد باید حدود 40 تا غذا آماده کنه و بین اقوام و فامیل توزیع کنه. تقریبا از صبح مشغول کار بودند البته خانمها بیشتر و آقایون هم که سعی میکردن حمایت کنند. کار اصلی پخت و مسئولیت اصلی این غذای مهم به عهده مادر منا بود که الحق و والنصاف یک زرشک پلوی مشتی درست کرد که همه حال کردند واقعا عالی بود.

روز بعدش یعنی یکشنبه 14 خرداد قرار گذاشتیم بریم یک جایی به نام "تنگ کافری" که البته قبل از اون رفتیم به جایی به نام کُلم که باغ یکی از دوستان آقا محمد (آقای پدر) بود. ترکیب شرکت کنندگان این اردو: بابا علی، دایی علی، من، آقا محمد، دایی آرش و داداش رامین. این سفر هم فقط آقایون بودند البته طبق معمول از خانمها هم دعوت بعمل آمد اما قبول نکردند و خودشون بعدا تنهایی بیرون رفتند. دو ماشینه رفتیم. حدود 12-1 رسیدیم هوا خیلی گرم بود. ماهی خریدیم از حوضچه های پرورش ماهی و خلاصه کبابی و رفتیم توی باغ و ماهی درست کردیم و زدیم بر بدن. البته انصافا ما بیشتر تماشا کردیم و زحمت درست کردن ماهی رو تماما بابا علی کشید ...

البته نکته جالب این باغ یک درخت توت بزرگ بود که همون جا نشستیم و ماهی خوردیم و چای بعدش و دراز کشیدن و شوخی و خنده و خیلی خوش گذشتن حدود ساعت 5 یا کمتر به سمت تنگ کافری حرکت کردیم و حدود 6 رسیدیم یک جای عجیب و غریبی بود. اولا ماشینها رو خیلی دور از آب پارک کردیم و یک آفتاب تندی بود و ما حدود 20-30 دقیقه پیاده روی کردیم. بعدش رسیدیم و بابا علی عاشق ماهیگیری با آقا محمد سعی کردند ماهی بگیرند که مقدور نشد و بعدش رفتیم توی آب. آب خنکی بود و حسابی حالمون جا اومد. یک ساعتی توی آب بودیم البته آقا محمد، دایی آرش و داداش رامین اول از همه رفتند توی آب. بعدش من. یک خورده هم آقا جون اما دایی علی اصلا نیومد. توی راه برگشت هم یک بستنی قیفی با شیر محلی آقا محمد مهمون مون کرد که حسابی کیف کردیم و خنک شدیم.

وقتی رسیدیم خونه حدود ساعت 7 بود و تازه فهمیدیم دعوت شدیم به شام خونه دایی حاجی (بابای دایی علی و پدر جد ژینا خانم)... پس از استحمام و لباس پوشیدن رفتیم خونه دایی حاجی خانواده ما و بابا اینا و دایی علی اینا و رویا خانم و آقا محمد و ژینا خانم. شام خیلی خوبی بود قرمه سبزی و همچنین زرشک پلو و مخلفات بسیار کامل که کار دست زهرا خانم خواهر دایی علی بود.

مجددا داداش های دایی علی و خانواده هاشون آمدند و با هم بودیم چون میدونستند شب آخری است که ما هستیم و قرار گذاشته بودیم دوشنبه 15 خرداد اول صبح به سمت اهواز برگردیم. همین طور هم شد بابا علی ساعت 5:30 همه مون رو بیدار کرد و ساعت 6 خداحافظی کردیم به سمت اهواز. ساعت 7 در مهران بودیم و حدود 8:30 دهلران رو رد کردیم. بین دهلران و اندیمشک هم یک جایی حدود نیم ساعت توقف کردیم. اینجا همون جاییه که اتفاق موقع اومدن البته 9 شب توقف کرده بودیم. حدود ساعت 1 ظهر رسیدیم در خونه اهواز.

به نظرم برگشت نمون بسیار منطقی بود چون توی گرما زیاد نبودیم و تونستیم بعدش استراحت کنیم. مسافرت هم کلا خیلی خوب بود و خوش گذشت. دایی علی خیلی زحمت کشید و تمام تلاشش رو کرد تا به ما خوش بگذره آقا محمد بخشنده هم خیلی معرفت به خرج داد و کلی به زحمت و هزینه افتاد تا ما خوشحال باشیم و بهمون خوش بگذره.

کُرد هستند دیگه. با معرفت، نجیب و مهمان نواز.

قرار گذاشتیم انشالله تابستون بیان با هم بریم دزفول علی کله. انشالله بتونیم کمی از شرمندگی محبت هاشون در بیاییم. این مسافرت ایلام خیلی به دلم نشست. خوش گذشت. امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه.

چند تا عکس از مسافرت ایلام مهمون تون میکنم البته توقع تون بالا نره هااااااااا

تا مسافرت بعدی، بااااااااااای