داداشی با لباس فرم مدرسه


سلام گلهای بابا
امروز مادر منا داداشی رو ثبت نام کرد
مدرسه ماندگار خیابان 15 کیان آباد
کلاس پیش دبستانی 1
معلم: خانم خمیسی
داداشی خیلی خوشحال بود
خیلی ذوق می کرد
امروز چهارشنبه 29 شهریور 1402 روز آشنایی هم بود
منظورم آشنایی بچه ها با محیط مدرسه و معلم شون
انشالله روز یکشنبه 3 مهر، اولین روز رسمی آغاز مدارس هست
... و ما برای اون روز حتما میریم مدرسه داداشی
روز افتتاحیه رسمی مدارس و شروع به آموزش رسمی داداشی
همین جا برای تندرستی و موفقیت داداشی در تمامی زمینه های علمی و اخلاقی به درگاه ایزد یگانه دعا می کنیم
موفق باشی داداشی
سلام گلهای بابا![]()
در کل مسافرت تابستانی ما از روز سه شنبه 7 شهریور 1402 ساعت 12 ظهر شروع شد و تا روز پنجشنبه 16 شهریور 1402 حدود ساعت 12 شب به مد 10 شبانه روز بطول انجامید.
امیدوارم حسابی به شما خوش گذشته باشه.
تا مسافرت های بعدی، باااااااااااای
هستی خانم مادر پدر ... رایان آقا کوکای جونی
آغاز قسمت دوم سفرنامه
سلام گلهای بابا
همونطور که در آخر قسمت اول سفرنامه گفتم:
تصمیم گرفتیم در ادامه سفر از کرمانشاه به سمت اهواز برگردیم.
بنابراین از مسیر اسلام آباد غرب به سمت اهواز حرکت کردیم.
مامان در حال رانندگی بود و من و داداشی صندلی عقب دراز کشیده بودیم.
حدود ساعت 5:30 بود که رسیدیم به اسلام آباد غرب.
یهویی یک جایی روی تابلو نوشته بود ایلام 90 کیلومتر.
دیدم مامان و هستی خانم یهویی گفتند ایلام 90 کیلومتر؟
بریم ایلام؟
ایلام البته توی برنامه ما نبود.
گفتند نظرت چیه بریم ایلام؟
منم بدون درنگ گفتم: بریم.
خلاصه از سمت سرابله به ایلام رفتیم.
حدود ساعت 6:30 رسیدیم ایلام .هنوز غروب نشده بود.
رفتیم خونه خاله گیتی خیلی خوشحال شدند.
اول قرار شد تا آخر هفته بمونیم بعدش از اداره زنگ زدند و گفتند یک گزارش مهم باید برای مدیر عامل ارسال بشه و نیاز بود که من پنجشنبه سرکار باشم.
بنابراین فردا شب یعنی سه شنبه شب به سمت اهواز راه افتادیم. چهارشنبه هم اربعین بود و تعطیل رسمی بود.
در بین راه متوجه شدیم آقاجون اینا به جز دایی آرش رفته اند به باغملک روستای رباط همون جایی که حدود یک ماه پیش هم رفته بودیم و البته بدون آقا جون و مامان جون.
بنابراین مستقیم روندیمش به سمت باغملک.
یعنی من از شب حدود ساعت 1 شب تا فردا حدود 11 رانندگی کردم البته یک دو ساعتی هم بین راه استراحت کردیم.
حدود ساعت 12 به آقا جون اینا رسیدیم.
یک باغ خیلی خوب هماهنگ کرده بودند.
رسیدیم هوا عالی و آب یخ.
یک استخری داشت که خیلی باحال بود و ساعتی اجاره می دادند.
توی همون روز چهارشنبه دو سانس رفتیم شنا.
من و مادر، خاله آذین وآجی و داداشی.
خیلی کِیف داشت.
حال کردیم.
بعدش هم کباب گوشت زدیم بر بدن.
و دوباره توی استخر و ....
اولش قرار بود من تنهایی برگردم اهواز تا بتونم فردا (پنجشنبه) سر کار باشم اما وقتی با رییس ادراه تماس گرفتم گفت مدیر عامل اهواز نیست و گفته گزارش رو شنبه تحویل بدید.
من هم از خدا خواسته دیگه نفس راحتی کشیدم.
با این اوصاف، شب هم اونجا موندیم کلی خاطره و خنده و ... بود
فردا هم بیدار شدیم و خلاصه صبحانه توپ و ... بود
بعدش هم دوباره رفتیم شنا توی استخر
خواستیم شب رو دوباره بمونیم و فردا جمعه برگردیم که مامانی خیلی موافق نبود و خلاصه برگشتیم.
عصر حدود ساعت 6:30 به سمت اهواز راه افتادیم
توی راه هم چند بار ایستادیم و چای گرفتیم و خریدهای محلی و ...
من و آقا جون توی ماشین آقا جون پشت سر شما در حال حرکت بودیم
سفر خیلی خوبی بود
... تا اینکه بعد از هفتگل در حدود 80 کیلومتری اهواز ایستادیم تا آقا جون بنزین بزنه
و این در حالی بود که مادر داشت رانندگی می کرد
وقتی که برای بنزین زدن ما ایستادند در زمان سوار شدن هر کاری مادر میکرد ماشین راه نمیرفت
بعد من رو صدا زدند. رفتم دیدم درسته هر کاری کردم ماشین توی دنده میرفت اما حرکت نمیکرد.
از مکانیک پرسیدیم و فهمیدیم که صفحه کلاچ ماشین خراب شده
مجبور بودیم ماشین رو بُکسل کنیم تا اهواز
آقا جون دمش گرم رفت و نمیدونم از کجا یک طناب مناسب پیدا کرد
ماشین ما مشکل روشن کردن کولر نداشت بنابراین من و آجی داداشی ومامان جون راحت بودیم
اما ماشین آقا جون چون سنگین بود (بخاطر سرنشیناش) و باید ماشین ما رو هم می کشید، کولر روشن نکردند و اتفاقا همون شب در مسیر اهواز شرجی بسیار بدی بود و از این نظر حسابی آقا جون و مادر و خاله اذیت شدند. شرمنده شدیم ما به این خاطر.
خلاصه حدود ساعت 11 شب رسیدیم خونه
خیلی این آخر سفر حالگیری شد
اما باز هم خدا رو شکر کردیم که توی راه و در جریان مسافرت ما این اتفاق نیفتاد
خلاصه همه خسته بودیم حمام کردیم و شام و خواب
شنبه صبح هم ماشین رو بردم مکانیکی و بعد از ظهر درست شد.
این هم از سفر ما به غرب کشور.
از نظر من که خیلی خوش گذشت و یکی از خاطره انگیزترین مسافرت های خانوادگی مون بود.
امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه.
در آخر دوست دارم از مادر منا بخاطر همه صبوری هاش، هماهنگی های اقامت گاه هامون، غذا درست کردن، رانندگی و ... تشکر کنم.
شما گلهای بابا هم عالی بودین فقط بعضی وقتا با هم لجبازی می کردید که اون هم نمک سفر بود.
عاشقتونم ... خانواده عزیزم
سلام گلهای بابا![]()
مسافرت امسال ما روز سه شنبه 7 شهریور شروع شد.
البته قرار بود زودتر بریم مسافرت اما بدلیل سرماخوردگی داداشی به تاخیر افتاد.
به هر حال روز سه شنبه تا جمع و جور شدیم ساعت 12 ظهر شد و از اهواز زدیم بیرون.
حدود 5 بعد از ظهر رسیدیم خرم آباد و رفتیم یک سوئیت گرفتیم و یک شب هم موندیم.
صبح روز چهارشنبه حدود ساعت 10 به سمت همدان حرکت کردیم
و از راه نورآباد، و ملایر به سمت همدان رفتیم
حدود ساعت 6:30 بعد از ظهر به همدان رسیدیم و رفتیم اقامتگاه اساتید دانش آزاد در دانشگاه آزاد همدان
خیلی خوب بود. همدان 2 شب موندیم
فردای اون روز رفتیم گنج نامه و عباس آباد و ....
خیلی خوش گذشت
همدان شهر خوش آب و هوا با مردمانی خوب بود
همدان که بودیم تصمیم داشتیم بریم سمت زنجان، اردبیل و تبریز و از مسیر کرمانشاه به سمت خوزستان برگردیم
اما چون داداشی خیلی سرفه می کرد ترسیدیم اونجاها که هوا خنک تره حالش بد بشه و گیر بیفتیم
بنابراین برنامه سفر عوض شد و تصمیم گرفتیم بریم سنندج.
ظهر روز جمعه به سمت سنندج حرکت کردیم و حدود غروب رسیدیم
البته قبل از خروج از همدان به یک منطقه ای اطراف رفتیم به نام سولان
سولان مرکز کاشت سیر ایران بود و ما نمیدونستیم و این رو همدانی ها به ما گفتند
خلاصه به سولان رفتیم
به محض ورود بوی سیر رو میشد در هوا حس کرد
چند کیلو سیر خریدیم و به سمت سنندج به راه افتادیم
شهر سنندج شهری بسیار زیبا و مردمانی دوست داشتنی داشت
در سنندج به پارک آبیدر و بازار سنتی و تاناکورا رفتیم
از بازار اصلی شهر هم خرید کردیم و غذای محلی هم بر بدن زدیم
قدری هم خرید کردیم
در یک رستوران خوب چلوکباب و جوجه و آش دوغ خیلی خوشمزه ای هم خوردیم
ساعت حدود 12 روز یکشنبه 12 شهریور به سمت شهر جوانرود در استان کرمانشاه حرکت کردیم
فاصله سنندج تا جوانرود حدود 3 ساعت بود
ساعت 3 بعد از ظهر در یکی از پارک های جوانرود ناهار خوردیم
و حدود ساعت 4 در بازار جوانرود بودیم
کلی خرید کردیم چیزهای مختلف از لباس و نعلبکی و زیر انداز گرفته تا اسفند دون و ...
به خاطر گم کردن دو پتو و تاریک شدن هوا به ناچار در جوانرود موندیم
یک مغازه داری به نام آقای احمدی که خیلی از گم شدن پتوهامون ناراحت شده بود خیلی اصرار گرد تا بریم خونه شون
اما ما قبول نکردیم فقط گفتیم اگر بتونی جایی برای اقامت امشب ما پیدا کنی ممنون میشیم
خلاصه تماس گرفت و یک طبقه بالا رو برای ما هماهنگ کرد
جای بزرگ و خوبی بود
بعد از خوردن شام (کباب و نون داغ و دوغ سرد و مخلفات و ...) در یک رستوران محلی به محل اقامت رفتیم و شب رو خوابیدیم
هستی خانم و مادر از گم شدن پتوها خیلی ناراحت بودند
و می گفتند سفرمون حالگیری شد
من گفتم فردا بریم بازار بگردیم اگر پیدا شدند که خیلی خوبه اگر هم پیدا نشدند دوباره همون پتوها رو بخریم
اما شما قبول نکردید
خلاصه دوشنبه صبح 13 شهریور از راه رسید و ساعت 9 هستی خانم و مادر رفتند بازار و بعد از کمتر از 1 ساعت با چهره ای غمگین برگشتند
گفتند پتوها رو پیدا نکردیم
گفتم اشکالی نداره فدای سرتون
یهویی دیدم هستی خانم پتوها رو از پشت سرش نشون داد و با خنده گفت: پیداشون کردیم. پتوها کنار یکی از مغازه ها جامونده بودند و مغازه دار نگه داشته تا صاحبش برگرده
خیلی خوشحال شدیم. بعدش حدود ساعت 10 از جوانرود به سمت کرمانشاه حرکت کردیم.
حدود ساعت 12:30 کرمانشاه رسیدیم.
مستقیم رفتیم رستوران سنتی میرزا و یک دیزی خوشمزه زدیم تو رگ.
توی مسیر کرمانشاه هماهنگ کرده بودیم که یک جایی رو بگیریم که شب بمونیم اما با یکی دو رفتار نامناسب از ماندن پشیمون شدیم.
فقط رفتیم طاق بستان رو دیدیم و گفتیم الان ساعت 4 اگر حرکت کنیم به سمت اهواز شب حدود ساعت 10 میرسیم خونه.
ادامه برنامه سفر ما این شد که دیگه از کرمانشاه به سمت اهواز برگردیم و شب خونه باشیم.
پایان قسمت اول سفرنامه