آغاز سال تحصیلی 1404-1403
سلام گلهای بابا![]()
دیروز یکشنبه اول مهر نخستین روز آغاز سال تحصیلی در سال جدید بود.
به همین خاطر، شب قبلش کمی زودتر از شب های پیشین خوابیدیم.
صبح زود مادر قبل از همه بیدار شد و زحمت آماده کردن صبحانه و مرتب کردن لباس ها و همچنین چیدن وسایل توی کیف داداشی را کشید.
هستی خانم زرنگ حدود ساعت 6:30 صبح یک دوش گرفت تا سال تحصیلی رو با نظافت و آراستگی بیشتر شروه کنه
بعدش نوبت به دوش گرفتن داداشی خواب آلو و بابا رسید
یک دوش 15 دقیقه ای اول صبح مخصوصا اولین روز پاییزی واقعا حال آدم رو جا میاره
برای من و داداشی هم همینطور بود
هستی خانم آماده قبل از همه عزم رفتن به مدرسه و ملاقات دوباره دوستان و معلم ها کرده بود.
اما راننده سرویسش تماس گرفت و گفت بخاطر اینکه امروز روز اوله قدری تاخیر خواهیم داشت.
بنابراین من و داداشی و مادر به سمت مدرسه شهید ابراهیمی راه افتادیم. حدود ساعت 8 اونجا بودیم.
به محض ورود، پیش دبستانی های کلاس هایی که از قبل تشکیل شده بودند به همراه معلم هاشون به طبقه بالا محل کلاسها رفتند.
داداشی هم توی کلاس پیش 4 بود و معلمش خانم مشکی پور بود.
خلاصه بچه ها رفتند سر کلاس اما داداشی یک کمی نگران بود و دلش نمی خواست از ما جدا بشه.
می گفت: بریم خونه نمیخوام مدرسه بمونم
من هم برای اینکه وابستگی اش رو کم کنم خداحافظی کردم اما رفتم توی ماشین منتظر مادر موندم.
زیاد طول کشید حدود یک ساعت اما داداشی انگار خیال رفتن به کلاس رو نداشت.
معلم مشاور و معاون مدرسه کلی باهاش صحبت کردند
و به ما اصرار داشتند که رایان رو تنها بگذاریم تا عادت کنه
البته حرف درستی بود
اما نگرانی داداش کم کم به گریه تبدیل شد و خیلی بی قراری می کرد.
مادر هر چی سعی میکرد با عزیزم جانم و خلاصه جدیت و تهدید و ...
اما رایان آروم نمیشد.
خلاصه من تصمیم گرفتم برم سر کار چون حس میکردم موندنم اونجا رایان رو وابسته تر میکنه
بعد از چند دقیقه ای خلاصه من که می خواستم اسنپ بگیرم صدای مادر رو شنیدم که گفت: وایسا خودم می رسونمت
گفتم اگر وسط راه رایان دوباره بی قرار بشه چی؟
گفت اشکال نداره بریم ببیینیم چی میشه
خلاصه مادر منو رسوند و اتفاقا توی راه معلم مشاور تماس گرفت گفت رایان داره گریه میکنه
به هر حال هر طور که بود داداشی تا ظهر مدرسه موند و مادر آوردش خونه
هستی خانم اما ساعت حدود 13:30 با سرویس مدرسه برگشت خونه
امروز اما داداشی که اول صبح کمی نق نق میکرد و میگفت نمیرم مدرسه با اصرار مادر با سرویس رفت مدرسه
خدا رو شکر توی مدرسه با بچه ها و معلم هم خوب ارتباط برقرار کرد و الحمدلله ظهر هم با سرویس مدرسه برگشت خونه
راستی یادم رفت بگم که هستی خانم امسال سال هشتم رو شروع میکنه و داداشی پیش دبستانی2
یعنی داداشی سال آینده انشالله کلاس اول رو آغاز خواهد کرد.
گلهای بابا دوستتون دارم
تندرستی و موفقیت شما را از درگاه ایزد یگانه آرزومندم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هستی خانم مادر پدر ... رایان آقا داداش پدر![]()