تزریق سرم به داداشی بیمارستان مهر


سلام گل های بابا![]()
بعد از اینکه خیال مون از بابت موضوع ضربه سر راحت شد
حالا درگیر استفراغ و اسهال شدید و بی حالی داداشی شدیم
دکترها می گفتند یک ویروسه که بیشتر بچه ها رو درگیر کرده
جای نگرانی نیست
مایعات باید بخوره و سوپ و ...
مراقب تب بچه باشید
خلاصه سه روز گذشته هم سخت گذشت
چند شب پیش تا صبح تب داشتی و بعدش هم که بیدار شدیم
مادر گفت باید بریم بیمارستان سپیدار
چون آقای دکتر بابا پور صبحها اونجا میره
البته برای بعد از ظهر همون روز هم نوبت گرفته بودیم اما مادر خیلی نگران بود
چون هیچی نمیخوردی و بیحال بودی و تب هم درست کنترل نمیشد
خلاصه ساعت 8 صبح بیمارستان سپیدار بودیم و دکتر حدود ساعت 9:30 آمد
چون مادر به منشی خیلی اصرار کرده بود اولین نفر دکتر ما رو دید
شاید حدود 20-25 دقیقه با آرامش صحبت کرد و داداشی رو خیلی بدقت معاینه کرد
با لبخند همیشگی اش گفت: این بچه سالمه
فقط کمی آب بدنش رو از دست داده که باید جبران بشه و تبش رو هم چک کنید مرتبا
الان که این مطلب رو می نویسم البته تب داداشی کنترل شده و حالش هم بهتره
فقط کمی بی حاله که اون هم درست میشه انشالله
هستی خانم مادر پدر، رایان آقا داداش فادر![]()
سلام گلهای بابا![]()
درست روز چهارشنبه روز تولد مامان ساعت حدود 11:45 صبح بود که ...
صدای زنگ گوشیم توجهم رو جلب کرد
مادر بود
دوباره تولدش رو تبریک گفتم
اما حالش خوب نبود
سراسیمه گفت: رضا بیا بیمارستان امام
گفتم: چی شده
گفت: رایان در حال دویدن توی حیاط مدرسه با یکی از همکلاسی هاش (دختری به نام النا) از ناحیه سر به همدیگه برخورد کردند
رایان افتاد و از گوشش خون اومده و الان من و معلم بهداشتش و یکی دیگه از مسئولین مدرسه بیمارستان هستیم
گفتم: الان میام
خلاصه کمتر از 20 دقیقه بعد بیمارستان بودم
دکترها می گفتند مسئله خاصی نیست و نیاز به سی تی اسکن نداره
ما اصرار کردیم. گفتند: گوش پسرتون رو دقیق چک کردیم جای نگرانی نداره
برای بعد از ظهر هم وقت متخصص گوش گرفته بودند و اینکه سی تی اسکن بخاطر وجود اشعه برای بچه های کوچک ضرر داره
خلاصه ما اون موقع متقاعد شدیم که نیاز به عکس سی تی اسکن نیست
گفتند: چون حالت تهوع و بی حالی وجود نداشته مسئله جراحت مغزی هم منتفی است
به هر حال ما با هم برگشتیم خونه
اما مامان خیلی نگران بود
ساعت 5 رفتیم مطب دکتر متخصص گوش و بعد از بررسی و چک گوش چپ که خون اومده بود
دکتر گفت: پرده گوش آقا پسر قدی جراحت دیده اما در مواردی مثل این معمولا ترمیم میشه و وقت 2 هفته دیگه داد برای بررسی مجددد
دکتر گفت: فقط مراقب باشید اگر تا 72 ساعت دیگه علائمی مثل تهوع و استفراع مشاهده کردید حتما سریعا به بیمارستان مراجعه کنید
ما برگشتیم خونه و بعدش شنیدیم آقا جون خیلی ناراخت شده و گریه کرده و خلاصه تا شب حدود ساعت 9 اومدند خونه
آقا جون برای تو هدیه چتر خریده بود چون چند روزی بود مدام میگفتی چتر می خوام
به هر حال تولد مامان رو گرفتیم و عکس و کیک و هدیه و بوس و .... اینها هم بود
اما روز شنبه بعد از ظهر ناهار نخوردی و بدون دلیل فقط حالت تهوع داشتی و بعدش هم چندین بار استفراع کردی
اتفاقا اون روز من برخلاف همیشه زودتر اومدم خونه حدود ساعت 6 بود
بعد از اینکه چندین بار استفراغ کردی اول رفتیم بیمارستان ابوذر
اونجا توضیح دادیم که یک آمپول ضد تهوع بهت زدند
بعدش ما حس کردیم کافی نیست
رفتیم بیمارستان مهر و اونجا دکتر گفت با توجه به حادثه چند روز قبل و ضربه به سر بهتره عکس سی تی اسکن بگیرید
یادم میاد ساعت 1:30 بامداد بود
بلافاصله با مادر و تو رفتیم بیمارستان رازی و عکس سی تی اسکن گرفتیم
حدود ساعت 2:30 برگشتیم بیمارستان مهر
دکتر گفت: خوشبختانه مورد خاصی نمی بینم اما یکی از همکاران متخصص جراحی مغز و استخوانه
بگذار از ایشون هم بپرسیم و عکس ها رو نشونش بدیم
دکتر متخصص حدود نیم ساعت بعد تماس گرفت و گفت: مورد خاصی مشاهده نشد
اما بهتره عکس ها رو به یک متخصص مغز و اعصاب کودکان هم نشون بدید
چون بچه هیچ علائمی بجز تهوع و استفراغ نداره
حدود ساعت 3:30 بامداد برگشتیم خونه
ما هم فردا بعد از ظهر رفتیم مطب دکتر جلودار متخصص مغز و اعصاب کودکان
اما خوشبختانه از صبح اون روز اسهال شدید هم داشتی
خوشبختانه گفتم چون تقریبا مطمئن شدیم مسئله ربطی به حادثه چند روز قبل نداره
اما چون می خواستیم 100% مطمئن بشیم رفتیم خدمت دکتر متخصص مغز و اعصاب
آخر وقت بود و منشی قبول نمی کرد وقت ویزیت حضوری بده
خلاصه کلی خواهش کردیم و قبول کرد
دکتر هم عکسها رو بدقت نگاه کرد و گفت: مورد خاصی وجود نداره
و چون الان اسهال داره، مورد جراحت ناشی از ضربه سر منتفی است
ما کلی تشکر کردیم و خدا رو هم شکر کردیم که داداشی مشکل خاصی نداره
نکته مهم اینکه در همه این مدت آجی خیلی نگران بود و تقریبا هر یک ساعت تماس می گرفت و می گفت: حال داداشی چطور؟
ماجرای تب و اسهال ویروسی در داستان بعدی ...
فعلا بای
رایان آقا، داداش پدر، هستی خانم مادر پدر![]()
سلام گلهای بابا![]()
چهارشنبه 17 آبان 1402 سالروز تولد 42 سالگی مادر بود.
برای مادر عزیز آرزوی تندرستی و شادکامی داریم تا همیشه روزگار
روز چهارشنبه برای مامان گل خریدیم
من و هستی خانم شب قبلش رفتیم بازار و براش هدیه خریدیم
اون شب آقا جون و مامان جون هم آمده بودند
و جشن تولد رو 6 نفره برگزار کردیم با یک کیک کوچولو و خوشگل مشگل
خوش گذشت
مادر آرزو تولدت مبارک![]()
دوستت داریم: بابا، آجی و داداشی







سلام گل بابا
داداشی خودم. امروز چهارشنبه 3 آبان 1402 روز تولد 5 سالگی توئه
5 سال پیش در چنین روزی در سال 1397 به دنیا اومدی و ما رو خوشحال کردی
از فردا اولین روز سال ششم زندگیت شروع میشه
امیدوارم سالی پر از شادکامی، تندرستی و یادگیری داشته باشی بابا جون
یادمه اون روز بارون می بارید
امروز هم اولین بارون امساله
البته اولین بارون امسال پنجشنبه گذشته بود که ما آبادان بودیم
انشالله که به برکت همین بارون، زندگیت همیشه پر برکت باشه کوکای جونی
امروز به مناسبت تولدت مامان برات تدارک دیده بود توی مدرسه تولد بگیریم
دیروز هم خیلی مامان زحمت کشید
از سفارش کیک و شیرینی و هدیه ها
امروز ساعت 10 از سر کار اومدم مدرسه تون و به اتفاق مامان، خانم معلم خمیسی و بقیه همکلاسیهات تولدت رو جشن گرفتیم
با بچه ها بازی کردیم و از دیدن من خیلی خوشحال شدی
و تا دیدیم با سرعت پریدی توی بغلم
فکر کنم حدود نیم ساعتی جشن تولدت طول کشید
بعدش بنا به قوانین مدرسه دیگه جشن تموم شد
و من رفتم سر کار دوباره
دو تا هدیه ای که خیلی دوست داشتی هم برات گرفتیم
1) گلدون سخنگو از طرف من و مامان
این همون گلدونیه که هر چی میگی تکرار میکنه و خیلی با مزه است
2) کیسه بوکس از طرف آجی هستی
که چند وقت پیش به مامان گفته بودی دوست دارم کیسه بوکس داشته باشم
خلاصه تم کیک تولدت هم سگ های نگهبان بود
امروز من مجبورم تا شب اداره باشم بابا جون چون یک گزارش مهمی هست که باید کاملش کنیم برای مدیر عامل
فردا پنجشنبه و شاید جمعه هم مجبور باشیم تا دیر وقت کار کنیم
به هر حال تولدت هزاران بار مبارکه بابا جون
امید که همیشه تندرست، شاد و عزیز و در پناه خدا باشی
دوستت دارم
رایان آقا کوکای جونی بابا
تولدت مبارک باشه پسر گلم