ژینا گل من
سلام گلهای بابا
در این داستان می پردازیم به "ژینا" خانوم عضو جدید خانواده منصوربیگی. بله، دختر آجی رویای خاله گیتی رو میگم ...
همون که در فارسی به معنی باهوش، زرنگ و نابغه است. معنی اسم ژینا در دانشنامه عمومی: ژینا اسم کردی و به معنای زندگیبخش از ریشه ی زندگی «ژین» می آید.
تولدش در روز سه شنبه تاریخ 05/اردیبهشت/1402 بود و به میمنت تولدش خانواده ما و آقاجون اینا رفتیم ایلام.
البته ما بامداد پنجشنبه 11 خرداد یعنی وقتی 37 روزه بود به ایلام رسیدیم. ماجرا از این قرار بود که آقا جون و مامان جون از تهران روز بامداد سه شنبه (حدود 3:30 صبح) با پرواز از تهران به اهواز آمدن همون موقعی که من و داداش در خواب بودیم و مامان و آجی رفتند به استقبال شون فرودگاه اهواز.
چهارشنبه بعد از ظهر 10 خرداد قرار گذاشتیم که حرکت کنیم حدود ساعت 17:30 شما و آقاجون و مامان جون اومدین در شرکت دنبال من و حرکت کردیم به سمت ایلام. از سوی دیگر هم دایی آرش و خاله آذین هم در مسیر شوش به ما پیوستند. مسافرت خوبی بود توی راه هم ایستادیم چند جایی و در نهایت حدود ساعت 1 بامداد روز پنجشنبه رسیدیم خونه خاله گیتی.
خسته بودیم و خاله گیتی اینا منتظرمون بودند و خلاصه نشستیم تا ساعت حدود 3-4 بامداد. فردا ساعت حدود 11-10 بیدار شدیم و چرخی زدیم توی شهر و داداش های دایی علی (که حالا دیگه بیشتر از یک ماهه که پدر بزرگ شده) هم با خانواده های جهت خیر مقدم آمدند و بعد از چند سالی از دیدن شون خوشحال شدیم.
جمعه صبح 12 خرداد، من و داداش رامین و داداشی رفتیم پارک چوغا سبز و کلی بازی کرد داداشی ... ماشین سواری، قایق سواری و خلاصه خیلی خوش بهش گذشت طوری که گفت: بابا مرسی منو آوردی اینجا. دوباره هم بیاییم اینجا... بعد از ظهر اون روز اما به اتفاق آقا محمد بخشنده (در نقش: پدر ژینا خانم) و همراهی بابا علی، دایی آرش و داداش رامین رفتیم به سمت غار زینگان (که در زبان محلی بهش میگن زینلان) یک مسیر آسفالت حدود 1 ساعته و بعدش هم جاده خاکی و سنگ و کلوخ. این سفر فقط آقایون بودند البته به خانمها هم گفتیم اما گفتند دیر شده و .... خلاصه نیامدند.
من دوست داشتم داداشی هم ببریم اما میدونستم مناسب داداشی نیست اونجا. راستش ترسیدم آسیب ببینه. به یُمن نیسان پاترول آقا محمد خیلی باحال بود و تقریبا تا دهانه غار پیش رفتیم. این اولین تجربه من از غارنوردی بود. هیجان انگیز و چالشی بود و به اتفاق دوستان و شوخی و خنده و خربزه خوری و ... خیلی خوش گذشت. خلاصه رفت و برگشت ما از حدود 2:30 بعد از ظهر تا 8 طول کشید. وقتی رسیدیم خسته بودیم و گرسنه و خلاصه حموم لازم.
اون شب دوباره دو تا دیگه از داداش های دایی علی با خانواده هاشون آمدند و مادر دایی علی (زن دایی گوهر) هم تشریف آوردند و ما را برای شام در شب های بعد دعوت کردند.
روز شنبه 13 خرداد اما روز باشکوهی بود چون روز جشن 40 روزگی (در اصطلاح عوام: چله) ژینا خانم بود و که بر طبق یک رسم قدیمی خانواده مادری نوزاد باید حدود 40 تا غذا آماده کنه و بین اقوام و فامیل توزیع کنه. تقریبا از صبح مشغول کار بودند البته خانمها بیشتر و آقایون هم که سعی میکردن حمایت کنند. کار اصلی پخت و مسئولیت اصلی این غذای مهم به عهده مادر منا بود که الحق و والنصاف یک زرشک پلوی مشتی درست کرد که همه حال کردند واقعا عالی بود.
روز بعدش یعنی یکشنبه 14 خرداد قرار گذاشتیم بریم یک جایی به نام "تنگ کافری" که البته قبل از اون رفتیم به جایی به نام کُلم که باغ یکی از دوستان آقا محمد (آقای پدر) بود. ترکیب شرکت کنندگان این اردو: بابا علی، دایی علی، من، آقا محمد، دایی آرش و داداش رامین. این سفر هم فقط آقایون بودند البته طبق معمول از خانمها هم دعوت بعمل آمد اما قبول نکردند و خودشون بعدا تنهایی بیرون رفتند. دو ماشینه رفتیم. حدود 12-1 رسیدیم هوا خیلی گرم بود. ماهی خریدیم از حوضچه های پرورش ماهی و خلاصه کبابی و رفتیم توی باغ و ماهی درست کردیم و زدیم بر بدن. البته انصافا ما بیشتر تماشا کردیم و زحمت درست کردن ماهی رو تماما بابا علی کشید ...
البته نکته جالب این باغ یک درخت توت بزرگ بود که همون جا نشستیم و ماهی خوردیم و چای بعدش و دراز کشیدن و شوخی و خنده و خیلی خوش گذشتن حدود ساعت 5 یا کمتر به سمت تنگ کافری حرکت کردیم و حدود 6 رسیدیم یک جای عجیب و غریبی بود. اولا ماشینها رو خیلی دور از آب پارک کردیم و یک آفتاب تندی بود و ما حدود 20-30 دقیقه پیاده روی کردیم. بعدش رسیدیم و بابا علی عاشق ماهیگیری با آقا محمد سعی کردند ماهی بگیرند که مقدور نشد و بعدش رفتیم توی آب. آب خنکی بود و حسابی حالمون جا اومد. یک ساعتی توی آب بودیم البته آقا محمد، دایی آرش و داداش رامین اول از همه رفتند توی آب. بعدش من. یک خورده هم آقا جون اما دایی علی اصلا نیومد. توی راه برگشت هم یک بستنی قیفی با شیر محلی آقا محمد مهمون مون کرد که حسابی کیف کردیم و خنک شدیم.
وقتی رسیدیم خونه حدود ساعت 7 بود و تازه فهمیدیم دعوت شدیم به شام خونه دایی حاجی (بابای دایی علی و پدر جد ژینا خانم)... پس از استحمام و لباس پوشیدن رفتیم خونه دایی حاجی خانواده ما و بابا اینا و دایی علی اینا و رویا خانم و آقا محمد و ژینا خانم. شام خیلی خوبی بود قرمه سبزی و همچنین زرشک پلو و مخلفات بسیار کامل که کار دست زهرا خانم خواهر دایی علی بود.
مجددا داداش های دایی علی و خانواده هاشون آمدند و با هم بودیم چون میدونستند شب آخری است که ما هستیم و قرار گذاشته بودیم دوشنبه 15 خرداد اول صبح به سمت اهواز برگردیم. همین طور هم شد بابا علی ساعت 5:30 همه مون رو بیدار کرد و ساعت 6 خداحافظی کردیم به سمت اهواز. ساعت 7 در مهران بودیم و حدود 8:30 دهلران رو رد کردیم. بین دهلران و اندیمشک هم یک جایی حدود نیم ساعت توقف کردیم. اینجا همون جاییه که اتفاق موقع اومدن البته 9 شب توقف کرده بودیم. حدود ساعت 1 ظهر رسیدیم در خونه اهواز.
به نظرم برگشت نمون بسیار منطقی بود چون توی گرما زیاد نبودیم و تونستیم بعدش استراحت کنیم. مسافرت هم کلا خیلی خوب بود و خوش گذشت. دایی علی خیلی زحمت کشید و تمام تلاشش رو کرد تا به ما خوش بگذره آقا محمد بخشنده هم خیلی معرفت به خرج داد و کلی به زحمت و هزینه افتاد تا ما خوشحال باشیم و بهمون خوش بگذره.
کُرد هستند دیگه. با معرفت، نجیب و مهمان نواز.
قرار گذاشتیم انشالله تابستون بیان با هم بریم دزفول علی کله. انشالله بتونیم کمی از شرمندگی محبت هاشون در بیاییم. این مسافرت ایلام خیلی به دلم نشست. خوش گذشت. امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه.
چند تا عکس از مسافرت ایلام مهمون تون میکنم البته توقع تون بالا نره هااااااااا![]()
تا مسافرت بعدی، بااااااااااای![]()