مسافرت تابستان 1402 (قسمت دوم)
آغاز قسمت دوم سفرنامه
سلام گلهای بابا
همونطور که در آخر قسمت اول سفرنامه گفتم:
تصمیم گرفتیم در ادامه سفر از کرمانشاه به سمت اهواز برگردیم.
بنابراین از مسیر اسلام آباد غرب به سمت اهواز حرکت کردیم.
مامان در حال رانندگی بود و من و داداشی صندلی عقب دراز کشیده بودیم.
حدود ساعت 5:30 بود که رسیدیم به اسلام آباد غرب.
یهویی یک جایی روی تابلو نوشته بود ایلام 90 کیلومتر.
دیدم مامان و هستی خانم یهویی گفتند ایلام 90 کیلومتر؟
بریم ایلام؟
ایلام البته توی برنامه ما نبود.
گفتند نظرت چیه بریم ایلام؟
منم بدون درنگ گفتم: بریم.
خلاصه از سمت سرابله به ایلام رفتیم.
حدود ساعت 6:30 رسیدیم ایلام .هنوز غروب نشده بود.
رفتیم خونه خاله گیتی خیلی خوشحال شدند.
اول قرار شد تا آخر هفته بمونیم بعدش از اداره زنگ زدند و گفتند یک گزارش مهم باید برای مدیر عامل ارسال بشه و نیاز بود که من پنجشنبه سرکار باشم.
بنابراین فردا شب یعنی سه شنبه شب به سمت اهواز راه افتادیم. چهارشنبه هم اربعین بود و تعطیل رسمی بود.
در بین راه متوجه شدیم آقاجون اینا به جز دایی آرش رفته اند به باغملک روستای رباط همون جایی که حدود یک ماه پیش هم رفته بودیم و البته بدون آقا جون و مامان جون.
بنابراین مستقیم روندیمش به سمت باغملک.
یعنی من از شب حدود ساعت 1 شب تا فردا حدود 11 رانندگی کردم البته یک دو ساعتی هم بین راه استراحت کردیم.
حدود ساعت 12 به آقا جون اینا رسیدیم.
یک باغ خیلی خوب هماهنگ کرده بودند.
رسیدیم هوا عالی و آب یخ.
یک استخری داشت که خیلی باحال بود و ساعتی اجاره می دادند.
توی همون روز چهارشنبه دو سانس رفتیم شنا.
من و مادر، خاله آذین وآجی و داداشی.
خیلی کِیف داشت.
حال کردیم.
بعدش هم کباب گوشت زدیم بر بدن.
و دوباره توی استخر و ....
اولش قرار بود من تنهایی برگردم اهواز تا بتونم فردا (پنجشنبه) سر کار باشم اما وقتی با رییس ادراه تماس گرفتم گفت مدیر عامل اهواز نیست و گفته گزارش رو شنبه تحویل بدید.
من هم از خدا خواسته دیگه نفس راحتی کشیدم.
با این اوصاف، شب هم اونجا موندیم کلی خاطره و خنده و ... بود
فردا هم بیدار شدیم و خلاصه صبحانه توپ و ... بود
بعدش هم دوباره رفتیم شنا توی استخر
خواستیم شب رو دوباره بمونیم و فردا جمعه برگردیم که مامانی خیلی موافق نبود و خلاصه برگشتیم.
عصر حدود ساعت 6:30 به سمت اهواز راه افتادیم
توی راه هم چند بار ایستادیم و چای گرفتیم و خریدهای محلی و ...
من و آقا جون توی ماشین آقا جون پشت سر شما در حال حرکت بودیم
سفر خیلی خوبی بود
... تا اینکه بعد از هفتگل در حدود 80 کیلومتری اهواز ایستادیم تا آقا جون بنزین بزنه
و این در حالی بود که مادر داشت رانندگی می کرد
وقتی که برای بنزین زدن ما ایستادند در زمان سوار شدن هر کاری مادر میکرد ماشین راه نمیرفت
بعد من رو صدا زدند. رفتم دیدم درسته هر کاری کردم ماشین توی دنده میرفت اما حرکت نمیکرد.
از مکانیک پرسیدیم و فهمیدیم که صفحه کلاچ ماشین خراب شده
مجبور بودیم ماشین رو بُکسل کنیم تا اهواز
آقا جون دمش گرم رفت و نمیدونم از کجا یک طناب مناسب پیدا کرد
ماشین ما مشکل روشن کردن کولر نداشت بنابراین من و آجی داداشی ومامان جون راحت بودیم
اما ماشین آقا جون چون سنگین بود (بخاطر سرنشیناش) و باید ماشین ما رو هم می کشید، کولر روشن نکردند و اتفاقا همون شب در مسیر اهواز شرجی بسیار بدی بود و از این نظر حسابی آقا جون و مادر و خاله اذیت شدند. شرمنده شدیم ما به این خاطر.
خلاصه حدود ساعت 11 شب رسیدیم خونه
خیلی این آخر سفر حالگیری شد
اما باز هم خدا رو شکر کردیم که توی راه و در جریان مسافرت ما این اتفاق نیفتاد
خلاصه همه خسته بودیم حمام کردیم و شام و خواب
شنبه صبح هم ماشین رو بردم مکانیکی و بعد از ظهر درست شد.
این هم از سفر ما به غرب کشور.
از نظر من که خیلی خوش گذشت و یکی از خاطره انگیزترین مسافرت های خانوادگی مون بود.
امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه.
در آخر دوست دارم از مادر منا بخاطر همه صبوری هاش، هماهنگی های اقامت گاه هامون، غذا درست کردن، رانندگی و ... تشکر کنم.
شما گلهای بابا هم عالی بودین فقط بعضی وقتا با هم لجبازی می کردید که اون هم نمک سفر بود.
عاشقتونم ... خانواده عزیزم