سلام گلهای بابا

مسافرت امسال ما روز سه شنبه 7 شهریور شروع شد.

البته قرار بود زودتر بریم مسافرت اما بدلیل سرماخوردگی داداشی به تاخیر افتاد.

به هر حال روز سه شنبه تا جمع و جور شدیم ساعت 12 ظهر شد و از اهواز زدیم بیرون.

حدود 5 بعد از ظهر رسیدیم خرم آباد و رفتیم یک سوئیت گرفتیم و یک شب هم موندیم.

صبح روز چهارشنبه حدود ساعت 10 به سمت همدان حرکت کردیم

و از راه نورآباد، و ملایر به سمت همدان رفتیم

حدود ساعت 6:30 بعد از ظهر به همدان رسیدیم و رفتیم اقامتگاه اساتید دانش آزاد در دانشگاه آزاد همدان

خیلی خوب بود. همدان 2 شب موندیم

فردای اون روز رفتیم گنج نامه و عباس آباد و ....

خیلی خوش گذشت

همدان شهر خوش آب و هوا با مردمانی خوب بود

همدان که بودیم تصمیم داشتیم بریم سمت زنجان، اردبیل و تبریز و از مسیر کرمانشاه به سمت خوزستان برگردیم

اما چون داداشی خیلی سرفه می کرد ترسیدیم اونجاها که هوا خنک تره حالش بد بشه و گیر بیفتیم

بنابراین برنامه سفر عوض شد و تصمیم گرفتیم بریم سنندج.

ظهر روز جمعه به سمت سنندج حرکت کردیم و حدود غروب رسیدیم

البته قبل از خروج از همدان به یک منطقه ای اطراف رفتیم به نام سولان

سولان مرکز کاشت سیر ایران بود و ما نمیدونستیم و این رو همدانی ها به ما گفتند

خلاصه به سولان رفتیم

به محض ورود بوی سیر رو میشد در هوا حس کرد

چند کیلو سیر خریدیم و به سمت سنندج به راه افتادیم

شهر سنندج شهری بسیار زیبا و مردمانی دوست داشتنی داشت

در سنندج به پارک آبیدر و بازار سنتی و تاناکورا رفتیم

از بازار اصلی شهر هم خرید کردیم و غذای محلی هم بر بدن زدیم

قدری هم خرید کردیم

در یک رستوران خوب چلوکباب و جوجه و آش دوغ خیلی خوشمزه ای هم خوردیم

ساعت حدود 12 روز یکشنبه 12 شهریور به سمت شهر جوانرود در استان کرمانشاه حرکت کردیم

فاصله سنندج تا جوانرود حدود 3 ساعت بود

ساعت 3 بعد از ظهر در یکی از پارک های جوانرود ناهار خوردیم

و حدود ساعت 4 در بازار جوانرود بودیم

کلی خرید کردیم چیزهای مختلف از لباس و نعلبکی و زیر انداز گرفته تا اسفند دون و ...

به خاطر گم کردن دو پتو و تاریک شدن هوا به ناچار در جوانرود موندیم

یک مغازه داری به نام آقای احمدی که خیلی از گم شدن پتوهامون ناراحت شده بود خیلی اصرار گرد تا بریم خونه شون

اما ما قبول نکردیم فقط گفتیم اگر بتونی جایی برای اقامت امشب ما پیدا کنی ممنون میشیم

خلاصه تماس گرفت و یک طبقه بالا رو برای ما هماهنگ کرد

جای بزرگ و خوبی بود

بعد از خوردن شام (کباب و نون داغ و دوغ سرد و مخلفات و ...) در یک رستوران محلی به محل اقامت رفتیم و شب رو خوابیدیم

هستی خانم و مادر از گم شدن پتوها خیلی ناراحت بودند

و می گفتند سفرمون حالگیری شد

من گفتم فردا بریم بازار بگردیم اگر پیدا شدند که خیلی خوبه اگر هم پیدا نشدند دوباره همون پتوها رو بخریم

اما شما قبول نکردید

خلاصه دوشنبه صبح 13 شهریور از راه رسید و ساعت 9 هستی خانم و مادر رفتند بازار و بعد از کمتر از 1 ساعت با چهره ای غمگین برگشتند

گفتند پتوها رو پیدا نکردیم

گفتم اشکالی نداره فدای سرتون

یهویی دیدم هستی خانم پتوها رو از پشت سرش نشون داد و با خنده گفت: پیداشون کردیم. پتوها کنار یکی از مغازه ها جامونده بودند و مغازه دار نگه داشته تا صاحبش برگرده

خیلی خوشحال شدیم. بعدش حدود ساعت 10 از جوانرود به سمت کرمانشاه حرکت کردیم.

حدود ساعت 12:30 کرمانشاه رسیدیم.

مستقیم رفتیم رستوران سنتی میرزا و یک دیزی خوشمزه زدیم تو رگ.

توی مسیر کرمانشاه هماهنگ کرده بودیم که یک جایی رو بگیریم که شب بمونیم اما با یکی دو رفتار نامناسب از ماندن پشیمون شدیم.

فقط رفتیم طاق بستان رو دیدیم و گفتیم الان ساعت 4 اگر حرکت کنیم به سمت اهواز شب حدود ساعت 10 میرسیم خونه.

ادامه برنامه سفر ما این شد که دیگه از کرمانشاه به سمت اهواز برگردیم و شب خونه باشیم.

پایان قسمت اول سفرنامه