سلام گل های بابا

روز پنجشنبه تعطیل رسمی بود

شب قبلش هم حسابی استراحت کرده بودم

پیشنهاد دادم بریم دزفول علی کله

اما به جز داداشی با پیشنهادم موافقت نشد

یعنی آجی گفت حال ندارم بیام

مامان هم گفت دوست دارم بیام اما هستی تنها میمونه

این شد که من و داداشی روز پنجشنبه حدود ساعت 5 عصر اهواز رو به مقصد دزفول ترک کردیم

توی راه کلی صحبت کردیم و من یک قصه بلند برای داداشی تعریف کردم

خیلی قصه های منو دوست داره

میگه بابا قصه های پلیسی رو دوست دارم

من هم قصه رو تبدیل به پلیسی می کنم و کلی محو شنیدن قصه میشه داداشی

ما بخاطر دو سه بار موندن توی جاده بخاطر بنزین و تنقلا خریدن بالاخره حدود ساعت 7 رسیدیم دزفول علی کله

جمعیت زیادی اومده بودند

هوا خوب بود آب هم خنک

من و داداشی بلافاصله رفتیم تو آب

حدود یک ساعتی آب بازی کردیم

بعدش اونجا یک پارکی داشت و داداشی ماشین برقی و پارک بادی و ترامبولین بازی کرد

حدود ساعت 10 از علی کله خارج شدیم

رفتیم یک شامی بر بدن بزنیم

بر اساس سفارش داداشی، پیتزا سفارش دادیم

تا پیتزا آماده شد و ما خوردیم حدود ساعت 11 شده بود

بعد هم به سمت اهواز حرکت کردیم

داداشی توی راه نقشه نشان برام میخوند و راهنمای من بود

این کارو خیلی دوست داره و خیلی خوب هم انجامش میده

دوباره گفت بابا برام یک قصه پلیسی بگو

و من شروع کردم طوری قصه رو کش دادم که درست اول کیان آباد قصه تموم شد

ما حدود ساعت 1 شب رسیدیم خونه

داداشی خیلی خسته شده بود و زود خوابید

اما من و آجی و مامان دو قسمت سریال داریوش نگاه کردیم

کلی کیف داد

بعدش حدود ساعت 4 مامان و آجی رفتند بخوابند

اما در کمال تعجب من تا حدود 7 بیدار بودم

فیلم دیدم و اینستا و واتساپ و این چیزها

در کل روز خوبی بود اما بهتر میشد اگه مامان و آجی هم با ما میومدند علی کله

هستی خانم مادر پدر، رایان آقا داداش پدر