اولین سفر مشترک پدر و داداش رایان
سلام گلهای بابا![]()
روز یکشنبه بود تاریخ 7 /مرداد/ 1403 رو نشون می داد.
هوا گرم بود و دولت اون روز رو بخاطر شدت گرما تعطیل اعلام کرده بود.
از شب قبلش داداشی بهم گفته بود بابا بریم خونه عمو حسین؟
تعجب کردم پرسیدم چطور؟
گفت: دلم برای عمو حسین تنگ شده
گفتم: دلیلش چیه؟
گفت: آخه خیلی مهربونه. همیشه هر وقت میریم خونشون با من بازی میکنه.
تازه نوتی (سگ علی پسر عمو حسین) هم هست. باهاش بازی می کنم.
خلاصه گفتم: باشه حالا بخواب ببینیم چی میشه
دوباره صبح روز یکشنبه گفت: بابا چی شد میریم خونه عمو حسین؟
گفتم: باشه بابا حالا چی شده گیر دادی به عمو حسین؟
دوباره گفت: دلم براش تنگ شده
عصر حدود ساعت 5:30 بود دوباره همون سئوال رو پرسید
بهش گفتم: واقعا بابا دلت برای عمو حسین تنگ شده؟
گفت: آره بریم خونشون
برای اینکه یک جوابی بهش داده باشم، گفتم: فقط من و تو میریم اگر بخوای. مشکلی نیست؟
مطمئن بودم قبول نمیکنه
اما در کمال تعجب گفت: باشه فقط من و تو بریم
دیدم خیلی جدی میگه
گفتم: پس برو لباساتو بپوش میریم اما آخر شب برمیگردیم
گفت: بابا میشه شب خونشون بخوابیم؟
گفتم: آخه فردا باید سر کار برم
جواب داد: میشه فردا رو مرخصی بگیری؟ لطفا
خندم گرفت گفتم حالا برو لباس بپوش
حتی آجی و مامان هم تعجب کرده بودند
ما راه افتادیم ساعت حدود 8 شب رسیدیم امیدیه
عمو و بچه هاش با دیدن ما خیلی تعجب کردند
و اولش حتی فکر کردند هستی خانم و مامان پشت دیوار قایم شده اند
اما خبری از شما نبود
خلاصه کلی با عموحسین و زن عمو و آذین و علی و شوهر آذین بازی کرد و حسابی با نمک بازی درآورد
همه از این همه جواب های غیرمنظرش می خندیدند
با نوتی اینقدر بازی کرد که بیهوش شده بود
نوتی فرار میکرد و میرفت زیر تخت
اما رایان دوباره میرفت پیشش زیر تخت میاوردش بیرون
اونشب فکر کنم حدود ساعت یک و نیم خوابید. یعنی بیهوش شد.
من هم تا ساعت 4:30 با عمو بیدار بودیم و صحبت و ...
ساعت 9 بیدار شدم و بعدش رایان رو ساعت 9:30 بیدار کردم
بعد از صبحانه حدود ساعت 10 از خونه زدیم بیرون
رفتیم آغاجاری. شهر من. زادگاه من
مستقیم رفتیم سراغ خونه زمان بچه گیام
میخواستم به داداشی نشونش بدم
اما دیدم خرابش کردند. فقط یک درخت وسط حیاط اون خونه باقی مونده بود که با دادشی عکس گرفتیم.
خیلی حالم گرفته شده بود
بعدش حدود 11:30 از امیدیه به سمت آبادان حرکت کردیم.
رفتیم خونه خاله زهرا اینا. دوست داشتم ببینمش. ساعت حدود 1:30 رسیدیم.
خاله زهرا بیماری داشت. گفتم حالا که نرفتم سرکار حداقل یک سری بهش بزنم.
رایان هم با سگشون "تدی" حسابی بازی کرد.
تا عصر حدود ساعت 8 اونجا بودیم
بعدش به سمت اهواز حرکت کردیم ساعت حدود 10 شب رسیدیم خونه.
این بود داستان اولین سفر پدر و داداش (مرداد 1403)
هستی خانم، مادر پدر *** رایان آقا، داداش پدر![]()