پارک محلی کوثر
سلام گلهای بابا![]()
این روزها یعنی بهتر بگم این هفته برای ما یک هفته خاصه
دلیلشم اینه که هستی خانم آبادانه و این اولین باره 5 روز از ما دور بوده
مامان منا هر روز تا عصری که من برسم خونه با داداشی مشغوله
در صورتی که قبلا هر روز این کارو بیشتر آجی انجام میداد
غروبها یا شبها که میشه این هفته هر شب یک پارکی میریم
به نام پارک کوثر
که توی کیانپارسه
یک جای خلوت و خوب و پرنور
هر شب به اتفاق داداش رایان میریم اونجا
اونجا چند تا دوست هم پیدا کرده
خلاصه سرسره و تاب تاب عباسی و ... فوتبال
و حتی خاک بازی و گِل بازی
خیلی به داداشی خوش میگذره
وقتی هم حدود ساعت 12 میرسیم خونه
مامان یکراست داداشی رو میبره حموم و سشوار و اینها
بعدش هم مسواک و جیش و آب و قصه بابا رضا
و خواب
خلاصه این روزها سه نفری هستیم هستی خانم
مادر پدر پس کِی میای؟
هستی خانم، مادر پدر ... رایان آقا داداش پدر![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲ ساعت 14:41 توسط مادر و پدر
|